خوانش
پرونده‌های دوشنبه

«نویسنده‌ایی که راوی را خاک کرد»
این یادداشت با این پیش فرض نوشته شده که خواننده‌ی یادداشت کتاب «سالتو» را خوانده است.

کتاب «سالتو» را می‌خرید. به اسمش دقیق می‌شوید. چیزی از مفهوم اسم نمی‌دانید. شروع به خواندن می‌کنید، پاراگراف اول به دوم نرسیده می‌فهمید که فضا فضای متفاوتی است، متفاوت از آن جهت که اگر به ورزش‌های باستانی آشنایی نداشته باشید مبهوت خواهید شد. و دقیقا این همان اتفاقی است که باید در شروع هر رمانی بیفتد، شروعی که شما را میخکوب کند:
پونه ابدالی

پونه ابدالی

 

کتاب «سالتو» را می‌خرید. به اسمش دقیق می‌شوید. چیزی از مفهوم اسم نمی‌دانید. شروع به خواندن می‌کنید، پاراگراف اول به دوم نرسیده می‌فهمید که فضا فضای متفاوتی است، متفاوت از آن جهت که اگر به ورزش‌های باستانی آشنایی نداشته باشید مبهوت خواهید شد. و دقیقا این همان اتفاقی است که باید در شروع هر رمانی بیفتد، شروعی که شما را میخکوب کند:

 

«زانوهام می‌سوخت و سفیدی پام را پشنگه‌های خون قرمز کرده بود...»

دومین رمان مهدی افروز منش با ترسیم این فضا شروع می‌شود، تصویر سازی قوی که سخت می‌توانی نادیده‌اش بگیری، انگار از بین مه و چرک و خون کم کم سایه‌ی آدم‌هایی پدیدار می‌شوند که تو باید تا آخر داستان با آنها همراه بشوی:

«یکهو صدایی داد زد«بیا نادر، پیداش کردم، این‌جاست» بم بود و جذاب، از آن‌هایی که انتظار داری از رادیو بشنوی، نه از توی دست‌شویی نمور گندگرفته‌ی یک سالن ورزشی زهوار در ررفته...»

ما ازهمین خطوط آغازین همراه با «سیا» به زندگی و سرنوشت او قدم می‌گذاریم. با او همراه می‌شویم تا ببینیم قرار است چه بلایی سر قهرمان داستان ما بیاید. جذابیتی که تا نیمه داستان همراه شماست اما از نیمه به بعد انگار شما را رها می‌کند. قصه‌هایی که پهلو به پهلوی کلیشه‌های رایج سینمای هالیوود و افسانه‌های غبارگرفته‌ی قدیمی است و نمی‌تواند بار داستان را به دوش بکشد. سیا هرچقدر هم که بخواهد موقعیت خودش را بعنوان راوی داستان تشریح کند اما باز زیر سایه‌ی نگاه نویسنده درمانده می‌شود. اویی که تمام زیر و بم فنون کشتی را بلد است و حریفانش را یک به یک از دور خارج می‌کند اما به شدت تحت سیطره‌ی نویسنده است، بزرگتر از تجربیاتش حرف می‌زند و حتی فکر می‌کند، بیشتر از حد و حدود فرهنگی و رشد اجتماعی و شخصیت و سن و سالش می‌داند و مثال می‌زند :

«گاهی این‌طور می‌شود، می‌افتی توی تله‌ای به نام خودت. از خودت و همه‌ی کارهایی که کرده‌ایی وحشت می‌کنی. شک نداری که دیگر هیچ چیز درست نمی‌شود که همه چیز تمام شده و این تصور مثل سرطان کل بدنت را خواهد گرفت. با بی‌خوابی شروع می‌شود، بعد با بی‌اشتهایی و بی‌حوصلگی ادامه می‌یابد و یکهو از اتفاقی که بی‌خبر درونت رخ داده جا می‌خوری و وحشت می‌کنی. درست مثل پریدن از یک خواب عمیق نیمه‌شب با صدای مهیب رعدوبرق بهاری. واقعا به همین بدی...»

اینها مونولوگ‌های یک پسرنوجوان شانزده هفده ساله است که دست برقضا خانه‌اش که سال‌های سال در آن زندگی کرده  با ریل قطار چند صد متری بیشتر فاصله ندارد و بیشتر از آنکه از صدای مهیب رعد و برق بهاری بهراسد به صدای کوبنده و کر کننده‌ی گذشتن قطار از ریل عادت داشته، مونولوگ‌هایی که برای ذهن جوان او بسیار باتجربه است:

«...اگر شانس می‌آوردیم فقط صدای تلق تلوق بود و لرزش زمین، اگر نه صدای بوق وحشتناکی که شیرفهممان کند قطار ساعت دو نیمه شب تبریز یا پنج صبح اهواز در حال گذر است. حتا قدیمی‌ها‌ی محله هم هرشب از این صدای هولناک به خود می‌لرزیدند. زندگی حد فاصل گذشتن قطارها تا خواب دوباره هم قصه‌ی تکراری بچه‌هایی بود که جیغ می‌کشیدند...»

کسی که یک دلال خرده فروش موادمخدر بوده و سال‌ها طعم حقارت وپستی را چشیده چطور کابوس‌هایش با بی‌اشتهایی و بی‌حوصلگی رقم می‌خورد؟ پسرک نوجوانی که تحصیلات درستی نداشته و تنها یک شانس به او روی آورده و توانسته خودش را از آن جهنم نجات بدهد نمیتواند یک شبه و در فاصله‌ی کمی از زندگی گذشته‌اش اینطور فیلسوف مابانه اوضاع دور و برش را رصد و فهم کند.

این مونولوگ‌ها به وضوح از ذهن نویسنده تراوش کرده ولی از صافی ذهن سیا نگذشته است. سیا اثیر دست نویسنده است، انگار که نمیتواند پشت نویسنده را خاک کند و حرف دل خودش را بزند.

سیا نوجوانی است بدون آینده. شبیه صدها نوجوانی که سرچهارراه‌ها و هنگام دستفروشی می‌بینیم، نظامی که او در آن زندگی می‌کند سلسله مراتبی از خشونت و فرمانبرداری است. نظامی که اگر در آن اطاعت نباشد با سخت‌ترین تنبیه‌ها مواجه می‌شود ،کابوسی که انگار نجات از آن تنها یک وهم است. «داوود» سرکرده‌ی این خشونت و تباهی است، مردی که تمام اهل جزیره را تحت سیطره‌ی خودش دارد و کسی نمی‌تواند از دست او جنب بخورد. سیا در میانه‌ی این جهنم با مادری زندگی می‌کند که هوش و حواس درستی ندارد و دلباخته‌ی دختری است به نام مریم. حتی موقعی هم که شانس به او روی می‌آورد و می‌تواند از آن جهنم فرار کند باز به دامان یک نظام سلسله مراتبی دیگر می‌افتد. چیزی تمیزتر و شیک‌تر، رویاگونه و پر از حادثه، نظامی که باز هم سیا را سرانگشت می‌چرخاند و انگار او نمی‌تواند از سیطره‌ی این جهنم جدید فرار کند چرا که حداقل این جهنم شاید چیزی به نام «آینده» و «پول» داشته باشد و یا فراتر از آن چیزی که سیا را سرپا نگه می‌دارد و وسوسه‌اش می‌کند «قدرت».

او سعی می‌کند مادرش را از جهنم «جزیره» نجات دهد اما هیچ کوششی برای نجات دلداده‌اش نمی‌کند و از میانه‌ی داستان حتی دیگر سراغ آن دختر هم نمی‌رود و حرفی از او نمی‌زند، ما نمی‌دانیم این دختر چرا در داستان آمد و چطور اینگونه بی‌رحمانه ترک شد.

او حتی برای توصیف مادرش در مکان جدید زیربار جهانبینی نویسنده است و نه خودش :

«تمام ان سه روز را با مادرم و عنکبوتش گذراندم. مادرم آرامشی آزاردهنده داشت. تاخیری اهانت‌بار به هستی‌دوربرش. آن قدری که کفرت را در‌می‌آورد. مثلا می‌شد چای ریختنش به قدری طول بکشد که چای از دهن بیفتد. این جور وقت‌ها مادرم در جان خودش سفر می‌کرد. سفری از گوشه‌ی سقف خانه به جهان بی‌مکان و زمانش...»

که باز هم این لحن و جهانبینی از نگاه سیا بسیار عجیب و غیرقابل باور است.

 زنان زندگی او کمرنگ و در حاشیه‌ هستند، حتی «رویا» زنی که با او در دنیای تازه‌اش روبرو می‌شود از شدت کلیشه‌ایی بودن خواننده را پس می‌زند. دیالوگ‌های نادر و رویا یکدست و بدون هیچ گونه بازی زبانی است و از دل آن شخصیت هیچ کدام از کاراکترهای رمان برجسته نمی‌شود و در خاطر نمی‌ماند.

«نادر، سیاوش یه بچه‌ست. میفهمی یا نه؟»

صدا از هال می‌آمد، احتمالا نشسته بودند جلو تلوزیون.

نادر آرام جواب داد«ببین رویا، کسی به پنگوین ها شنا یاد نمی‌ده. مادرپدرشون اون‌ها رو همین‌طوری می‌اندازن تو آب، یا زنده می‌مونن یا می...»

 این جمله دکمه‌ای را فشار داد و رویا ترکید« بس کن نادر! بس کن! این جنگل نیست. ما هم تو دانشکده‌ی جونورشناسی نیستیم. اون یه آدمه. یه بچه‌ست. می‌تونی اینو بفهمی؟..

 شاید آینده‌ی سیا و تلاشش در ورزش کشتی و مسابقاتش که به حق به زیبایی تصویر شده تنها نخ ایجاد رابطه بین خواننده و کتاب باشد که باعث می‌شود کتاب را نیمه رها نکنیم. بازگو کردن تمام مشکلات یک جامعه در بطن یک حادثه که راوی آن پسرکی شانزده هفده ساله است، توقع زیادی را در خواننده به وجود می‌آورد، توقعی که متاسفانه تا پایان داستان به آن جوابی داده نمی‌شود.

دیدگاه‌ها و نظرات