خوانش
پرونده‌های دوشنبه

نگاهی به رمان سالتو
یادداشتی بر رمان « سالتو» نوشته‌ی مهدی افروزمنش

سالتو آخرین کار منتشر شده ی مهدی افروزمنش بی گمان رمان خوبی است؛ با تمام سستی های فنی در روایت، که در ادامه برخواهم شمردشان، به دلایل مختلف رمان مهم و قابل توجهی در ادبیات داستانی ده سال اخیر است. نخستین دلیل بر اهمیت سالتو آن است که آشکارا خود را به رمان ژانر نزدیک می کند؛ یا روشن تر بگویم: به دنبال روایت هایی می رود که از ضرباهنگ رمان فارسی فراتر می روند.
آرش آذرپناه

سالتو آخرین کار منتشر شده ی مهدی افروزمنش بی گمان رمان خوبی است؛ با تمام سستی های فنی در روایت، که در ادامه برخواهم شمردشان، به دلایل مختلف رمان مهم و قابل توجهی در ادبیات داستانی ده سال اخیر است. نخستین دلیل بر اهمیت سالتو آن است که آشکارا خود را به رمان ژانر نزدیک می کند؛ یا روشن تر بگویم: به دنبال روایت هایی می رود که از ضرباهنگ رمان فارسی فراتر می روند. به این ترتیب سالتو وارد حیطه ی نوعی ادبیات گانگستری غیرعامه پسند می شود که خالی از صبغه های آوانگارد یا سویه های اعتراض اجتماعی نیست. در ادبیات غرب متعالی ترین نمود این ژانر را می شود مثلاً در بیلی باتگیت دکتروف جست. از سوی دیگر روایت افروزمنش هرچند سینمایی می شود اما با درونی کردنِ نوعی فلسفه یِ زندگی در روایتِ راوی، پیوند خود را با مدیوم «ادبیات» نیز نگاه می دارد. با این حال روایت به لحاظ ماهوی سرانجام از ادبیات زاویه ای اندک می گیرد و نزدیک روایت های سینمایی ای همچون راننده تاکسی می شود؛ به گمان من نوعی وامداری آگاهانه در کاراکتر قهرمان سالتو نسبت به آن راننده ی عصیانگر دیده می شود؛ انسانی که اگرچه از اعماق برمی خیزد اما در حین «آبدیده شدن» به نوعی فلسفه ی زیستی می رسد.

دلیل دوم اهمیت رمان افروزمنش در فضای داستانِ این دو دهه در کشش روایی آن نهفته است. کشش روایی حلقه ی مفقوده ی رمانِ کم ماجرایِ فارسی در دو دهه ی اخیر است که احتمالا ناشی از ضعف در پرداخت وقایع بیرونی و اتکا به درونیات راوی در پیشبرد روایت است که خودش می تواند ناشی از عدم غنای تجربه ی زیسته و کمبود مطالعه ی نسل تازه ی نویسندگان باشد. رمان های بی فراز و فرود ادبیات داستانی ایران بر اساس سنت رمان نویسی فارسی در سی سال اخیر یا وامدار جریان شوهر آهو خانم اند یا وامدار جریان شازده احتجاب؛ یعنی، در هر دو حال، چه در سنت رمان متمایل به عامه پسند برمبنای مسائل خانوادگی، و چه در رمان روشنفکری با اتکا به فرم، هر دو از نوعی کندی در روایت که بعضاً منجر به عدم کشش روایی می شود، رنج می برند. سالتو این سنت کندی روایت را با نزدیک شدن به «ژانر» می شکند؛ کاری که پیش از او آیدا مرادی آهنی نیز در «گلف روی باروت» تا حدی انجام داده بود.

با این وصف درخشش اصلی سالتو در هیچکدام از موارد گفته شده نیست. به گمان من سالتو آن جا می درخشد که حوادث خود را نه صرفاً برای نشاندن مخاطب پای قصه، که بر مبنای طرحی منسجم و از پیش تعیین شده پایه ریزی می کند. سالتو بی گمان یک رمان «ماجرایی» و حادثه محور است و ریتم تند آن بازبسته به مضمونی که روایت می کند منطقی می نماید، با این حال از خطری که رمان ماجرامحور را تهدید می کند و می تواند آن را به ورطه ی ابتذال و عوام پسندی بیندازد، به فراست می گریزد و مبرا می ماند. بدین سان اگرچه رمان افروزمنش حاوی ماجراهای متعدد و گاه غافلگیرکننده است، اما زنجیره ی روایت او بر اساس یک طرح منظم درهم پیچیده و «هندسی» شکل می گیرد؛ نه مانند قصه های کهن صرفاً برمبنای رخدادهای متوالی یا مانند رمان های پلیسی عامه پسند براساس تراکم وقایع. در حقیقت حوادث سالتو نه بر اساس توالی که در یک طرح منظم هندسی چیده شده اند. این یعنی افروزمنش حوادث را در چهارچوب یک پلاتِ آگاهانه طرح ریزی کرده و صرفاً از توالی حوادث و تعدد آن برای کشش قصه بهره نمی برد.

با این وصف سالتو از سستی های تکنیکی مبرا نیست و به گمان من از دو آسیب ساختاری نسبتاً اساسی رنج می برد. نخستین ضعف در زبان روایت بدنه نمود می یابد که کاملاً بر راوی اول شخص منطبق نشده است. چنان که می دانیم زمانی که راوی اول شخص رمان را روایت می کند زبان باید کاملاً گویای شرایط و کاراکتر گوینده باشد. از این رو می توان اذعان کرد که زبان بدنه دست کم در یک سوم ابتدایی رمان موفق نیست. چون تا پیش از این که راوی در همراهی با آدم پخته ای همچون نادر به بلوغ فکری برسد، نوجوانی برآمده از اعماق است که نمی تواند همانند نیمه ی دوم رمان حرف بزند یا فلسفه ببافد؛ درحقیقت می شود گفت اصلاً هنوز به آن فلسفه ی شخصی نهفته در سراسر اثر نرسیده است که تکه هایی از آن را واگوید. باری می شود این استدلال را کرد که راوی دارد کل ماجرا را پس از پایان آن و در دوران پختگی روایت می کند و کل روایت یک فلاش بک به شیوه ی رمان های سرگذشتنامه ای است. در این صورت خلل دیگری رخ می دهد؛ چون در این وضعیت رمان نیاز به یک شخصیت «روایت گیر» در درون قصه دارد که بهانه ی روایت را به دست راوی دهد؛ یعنی راوی به بهانه ای کل قصه را از گذشته تا حال برای او، و در نتیجه به سوی مخاطب، روایت می کند.

اشکال فنی دیگر سالتو در گره های خرده روایت ها رخ می نماید. رمان های حادثه محورِ زندگینامه ای مثل سالتو، ذاتاً این پتانسیل را دارند که به سوی رمان عامه پسند بغلتند. از این رو نویسنده باید در بازکردن کامل گره ها احتیاط به خرج بدهد. باری در بسیاری از خرده روایت های رمان –مثل ماجرای قاچاق گردوها- نویسنده گره را تا آخرین نقطه ی ممکن می گشاید تا خواننده اصطلاحاً شیرفهم شود. درحقیقت عمده ی گره ها در خرده داستان های جذاب سالتو پس از نیمه ی روایتشان قابل حدس اند و بنابراین توضیح بیشتر تنها مخل ایجاز لازم در رمان مدرن می گردند.

سالتو یک ایده ی محوری اجتماعی-روانشناختی نیز دارد که به گمان من نقطه ی عطف رمان به شمار می آید و آن توضیح چگونگی ایجاد قطب شر در اجتماع با بازسازی شخصیت نادر است. درحقیقت نادر توضیحی بسط یافته از آرزوهای فروخورده است که نشان می دهد چگونه سرکوب اجتماعی آرزوهای یک نسل می تواند منجر به تبهکاری و ناهنجاری های اجتماعی گردد. با این حال پایان خوش داستان با عاقبت به خیری راوی از بار تراژیک این مفهوم می کاهد. روند طبیعی این وضعیت نمی بایست به چنین پایان غیر سیاهی برای راوی منجر می شد؛ به همین خاطر می شود گفت که با این پایان بندی، سالتو در واقع نیم نگاهی به مخاطب عام نیز داشته است.

دیدگاه‌ها و نظرات