خوانش
پرونده‌های دوشنبه

کُشتی، گلف و والیبال ساحلی
درباره‌ی چندوچون رمان «سالتو»

تنها فرق رمان با سریال‌های مناسبتی تلویزیون به مناسبت دهه‌ی فجر که در آن عمال رژیم سابق -مثلا دختر شریک اشرف پهلوی- به علت خیانت و طمع و... به اشد مجازات می‌رسند، اتفاقا همانا نقطه‌ی ضعف اصلی رمان است. تکلیف نویسنده مشخص نیست که می‌خواسته رمان ژانر بنویسد یا حساسیت‌هایش را نسبت به آسیب‌های سیاسی و اجتماعی بیان کند. می‌بینید فقر و نداری با آدم‌ها چه کار کند؟ می‌بینید چطور زاغه‌های حاشیه‌نشینان شهر را با بلدورز خراب کردند؟ اشک ریختید؟ درس عبرت گرفتید؟ حالا برویم سراغ یک قصه نیمه‌جنایی... تازه این تنها جهان به اصطلاح «اجتماعی» قصه است.
سینا دادخواه

سینا دادخواه

دارم با خودم فکر می‌کنم اگر نویسنده وقت عزیز را خود را صرف مطالعه در احوال حیات وحش به قصد شخصیت‌پردازی یکی از کاراکترهای داستان نکرده بود، چه اتفاقی می‌افتاد؟ بله؛ احتمالا می‌توانست این زمان را متوجه جنبه‌های ضروری دیگری از رمان کند. مثلا شخصیت‌های فرعی را بپرورد و عمق بخشد. یک مثالش مریم. معشوق یا قول راوی اول شخص داستان «زید» او که نیمه‌کاره و ولنگار رها شد و در رقابت نافرجام عاشقانه -اروتیک؟- با رویا معلوم نشد شکست خورد، پیروز شد، از یاد رفت تا در «خطای زیباشناختی» نویسنده از نا و رمق افتاد. یا می‌توانست جای نقل پرشتاب بعضی وقایع آن‌ها را تا حدی که بسنده باشد، در طول قصه بسازد. مثلا رسیدن قهرمان یه فینال قهرمانی جهان. یعنی به همین سادگی و بی‌حالی با یک «سالتو»؟

ظاهر رمان اتفاقا کاملا صحنه‌محور است. نویسنده تلاش کرده برای هر اتفاق مهم، صحنه‌ای نمایشی بیافریند و شخصیت‌ها را به قدر وسعت خود در «عمل داستانی» شریک کند. ولی تقریبا با اطمینان می‌توان گفت، رمان دائما  این مکانیزم اساسی را نفی می‌کند و رو روال مرسوم یعنی غرق شدن در نقالی تک‌بعدی  و روایت‌گری «آنچه رفته» می‌کند. ظاهرا شبیه سریال‌های جدید امریکایی مانند «سوپرانوها» است، اما در باطن، جانور دیگری را جای بلبل رنگ کرده و تحویل خلق‌الله داده است: چیزی شبیه پاورقی‌های روزنامه‌ها در سال‌های دهه‌ی۴۰. پرماجرا اما به‌هم‌ریخته  و به قول گلشیری «پوزه‌نویسانه» یعنی اهمیت دادن بیش از حد به کشف‌وشهودهای شخصی بیش از الزامات درون‌ماندگار  و به قول معروف «مهندسانه»‌ی رمان. صحنه‌ی نمایشی را برای آن می‌سازیم که به عمق روانشناختی شخصیت‌ها نقب بزنیم یا داستان را وارد سطوح کشمکش بالاتر و فزاینده‌تری کنیم. اما چرا در سالتو با آنکه قرار است «چیزی» با پیرنگ جنایی/ماجرایی بخوانیم، خبری از تعلیق و کشمکش و اضطراب نیست؟ انگار با خلاصه‌داستانی از یک رمان قطور ششصد صفحه‌ای مواجه هستیم. انگار قرار بوده رمانی حادثه‌‌محور داشته باشیم که در آن جهان ورزشکارها و قاچاقچی‌ها با هم یکی می‌شوند و سیمایی از حیات زیرزمینی شهر بر ما آشکار می‌شود، اما بگذارید صریح باشیم: نویسنده کم گذاشته و به همین اندک مقدار بسنده کرده است. از آدم‌هایش رد شده و جهان آن‌ها را ندیده گرفته. از رابطه‌ی سیا و رویا رد شده، از ماجرای اسلحه و جعفر رد شده، اما انگار دلش نیامده کاملا رد شود و اواخر رمان دوباره دلش هوس آن را کرده. آقا رضا هم که به سیاق سریال‌‌های تلویزیونی پلیس از آب در می‌آید و خلافکاران را در انتهای قصه به سزای اعمال‌شان می‌رساند...

تنها فرق رمان با سریال‌های مناسبتی تلویزیون به مناسبت دهه‌ی فجر که در آن عمال رژیم سابق -مثلا دختر شریک اشرف پهلوی- به علت خیانت و طمع و... به اشد مجازات می‌رسند، اتفاقا همانا نقطه‌ی ضعف اصلی رمان است. تکلیف نویسنده مشخص نیست که می‌خواسته رمان ژانر بنویسد یا حساسیت‌هایش را نسبت به آسیب‌های سیاسی و اجتماعی بیان کند. می‌بینید فقر و نداری با آدم‌ها چه کار کند؟ می‌بینید چطور زاغه‌های حاشیه‌نشینان شهر را با بلدورز خراب کردند؟ اشک ریختید؟ درس عبرت گرفتید؟ حالا برویم سراغ یک قصه نیمه‌جنایی... تازه این تنها جهان به اصطلاح «اجتماعی» قصه است. رمانْ پیشاپیش تعهد سیاسی را هم بر خود فرض گرفته. لطفا دو چشمه از شعبده‌های سیاست را در صفحات مستطاب رمان ببینید که نادیده از دنیا نروید: اگر نادر به چنین موجود شرور و بی‌رحمی و متضادی تبدیل شده به خاطر تبعات انقلاب ۵۷ است که آرزوهایش را به خاکستر تبدیل کرده. و یک بارقه‌ی مشعشع دیگر: پدر کارتون‌خواب و معتاد و آسمان‌جل راوی هم آنچه نشان می‌دهد نیست؛ یعنی هست اما باز انقلاب و این دفعه انقلاب فرهنگی است که رویاهای دانشگاهی او را به ثمن بخش به درد و رنج و نکبت فروخته و از او این موجود ترحم‌برانگیز -یا نفرت‌برانگیز- را ساخته. نچ نچ نچ. دیدی انقلاب و سیاست چه بر سر جوان‌های دسته‌گل مردم می‌آورد؟ برو رد کارت که سیاست، پدر و مادر ندارد...

همه‌ی این‌ها را می‌توانستم بر رمان ببخشم، اگر تصویری که او از طبقه‌ی مرفه می‌سازد، این‌قدر کاریکاتوری و مطابق با کلیشه‌های حاکمیت در بازنمایی مناسبات بالاشهر-پایین‌شهر نبود. فاسد. بی‌بندوبار. کوکایینی. طاغوتی. و از همه مهم‌تر غیرواقعی. صحنه‌ی پاساژ گلستان را به یاد بیاورید و یاد نمونه‌های آشنایش در فیلم‌فارسی‌ها و کمدی‌رمانتیک‌های صابونی سال‌های اخیر سینمای ایران بیفتید. یک زن آلامد، یک جوان پایین‌شهری را با مظاهر رفاه و تشخص آشنا می‌کند. و یک امر نابخشودنی دیگر: آخر چرا همه کاراکترها از بقال تا پدر مفنگی و قاچاقچی‌های بین‌المللی، همگی منورالفکر و فلسفی‌مآب هستند. اینها کی وقت کرده‌اند، نیچه و سارتر شوند و دائم به قهرمان جوان داستان، درس‌های دشوار و حکیمانه و انسان‌ساز بدهند؟ و اصلا خود راوی که غرق در خشونت و بزهکاری و ناملایمات و قتل و جرم و جنایت، چرا این‌قدر تمیز و اتوکشیده حرف می‌زند و آرایه‌پرداز صنایع ادبی است و توصیفات او از شهر و قدرت و... قرار است خواننده را متوجه تسلط نویسنده بر فنون بلاغی کند تا جهان پیچیده‌ی کشتی‌گیرها؟ آیا به جای کلمه «کشتی» در تمام توصیفات ادیبانه و گزین‌گویه‌وار راوی که فلان و بهمان است، نمی‌توان مثلا «گلف» گذاشت یا «والیبال ساحلی»؟

راستش را بخواهید من هنوز به عنوان یک مخاطب پروپاقرص رمان‌فارسی که «خواندن» را از «نوشتن» بیشتر دوست دارد، در هیچ از دو رمان نویسنده، شم یک داستان‌نویس مدرنیست و جنگجو را به نظرم بیش از هر زمان دیگری به آن احتیاج داریم، ندیده‌ام. برای آنکه ثابت کنم از آن منزه‌طلب‌های روزگار نیستم که تا رمان فارسی می‌بینند پیف‌پیف‌شان هوا می‌رود، می‌توانم از چند نویسنده‌ی جوان هم‌سن‌وسال نویسنده‌ی تاول و سالتو نام ببرم که در داستان‌هایشان فضاهای اصیل متفاوتی خلق کنند. طبیعتا نام نمی‌برم اما اصلا مقایسه‌ی سختی نیست... ژانرنویس نیستم. و حال‌وهوا و سلیقه‌ام به همان به اصطلاح «فضاهای طبقه‌ی متوسط شهری» نزدیک است که این سال‌ها در مدح و ذمش بسیار گفته و نوشته‌اند. راستش به هر فرهنگ‌نامه‌ی ادبی معتبری مراجعه کنید روبروی اصطلاح urban fiction یا همان «داستان شهری» توضیحاتی نوشته‌اند که اتفاقا به رمان‌هایی نظیر سالتو نزدیک‌تر است تا داستان‌های امثال من. جهان زیرزمینی بزهکاران و مناسبات پنهان فرودستان. اما انگار ما طبقه‌متوسط‌ها چه بالانشین و چه پایین‌نشین، چنان از مرحله‌ی بازنمایی این جهان‌ها پرتیم که حتی وقتی نزدیک‌ترین‌هامان دست به قلم می‌برد، نتیجه چیزی شبیه همین می‌شود؛ که البته نباید بشود...

عادت پسنده‌ای نیست یک‌طرفه به قاضی رفتن و زحمات شبانه‌روزی یک نویسنده را نادیده گرفتن، اما این‌ها را می‌گوییم شاید بحث باز شود و ببینیم با خودمان چندچندیم و از نویسنده‌ها چه انتظاری داریم. خداوند  شخصیت‌های مخلوق ما را روزی رستگار خواهد کرد، اما شواهد موثق نشان داده‌ میانه‌ای خوبی با نویسنده‌ها ندارد؛ مخصوصا آن دسته از نویسندگان که ناخواسته -و کاملا ناخواسته- می‌شود اتهام «عدم صداقت» بهشان زد.

دیدگاه‌ها و نظرات