خوانش
پرونده‌های دوشنبه

نهنگِ سفیدِ
درباره ی رمان سالتو نوشته ی مهدی افروزمنش

مهدی افروز منش در فراروی رمان اش به کّشتی و این دوآلیته ی اجتماعی و مردمی بسنده نمی کند یعنی نمی خواهد داستانی بنویسد که درباره ی کشتی گیری از طبقه ی پایین جامعه باشد که بوسیله ی آدمی از طبقه دیگر جامعه حمایت میشود وبه این وسیله دغدغه های اجتماعی و نگاهی با خوانش اجتماعی را در این آدمها نشان دهد او آنقدری پیش می رود که مفاهیم اجتماعی اولیه اش به داستانی جنایی ، معمایی و پلیسی بدل می شود .این جهان واره ی سالتو که ترکیبی است جسورانه از موضوعات و مفاهیم متعدد ، هر کدام می توانند مایه یا دست مایه ی رمان مستقلی باشند .اما این تصمیم و ترکیب افروزمنش باعث شده است ، سالتو رمانی بشود خواندنی ، پرکشش وجذاب .
رسول رخشا

 رسول رخشا

سالتو رمانی ورزشی یا درباره ی کشتی نیست ، اما یک ورزشکارِ شیفته ی کشتی قهرمانِ آن است ، یک عشقِ کشتی تمام عیار که حاضر است برای کشتی و قهرمان شدن ، زندگی اش را وارد بازی های خطرناکی کند . بازی هایی که از قضا رمان ، پیرامون دنیای آن بازی ها شکل می گیرد و به همین خاطر جهان ساخته شده در سالتو ، بنا را بر این می گذارد که از کشتی وباشگاه کشتی ای که افتتاحیه ی  رمان از آنجا شروع می شود فراتر برود و نویسنده در این فراروی و در واقع فرار به جلو آن قدر پیش می رود که ما به عنوان ،در حین خواندن سالتو ، علاوه بر شناخت جمعیت مشخصی با کاراکترهای و حال و هوای متفاوت تحت عنوان آدم های جزیره که در واقع آدم های حاشیه نشین  و کلونی مشخصی هستند که در چهارراه ها و میدان های شهری ، مثل تهران  پراکنده اند و دستفروشی ، گدایی و خلافکاری می کنند . سیاوش قهرمان ِسالتو نوجوانی است که از جزیره آمده، منطقه ای در جنوبی ترین نقطه ی شهر ،حوالی محله فلاح  که بازی بچه هایش شکستن شیشه های قطارهایی ست که از میان خانه هایشان می گذرد . تاکید و تمهید نویسنده بر این صورت بندی اجتماعی و توجهش بر قشر و طبقه ی مشخصی، همانطور که در رمان قبلی اش تاول نیز با آن سر و کار داشتیم  در اینجا نیز راه خودش را می رود. راهی که احتمالن زاییده ی توجه و دغدغه ی نویسنده در بال و پر دادن به  آدم های این قشر در جهان داستان هایش است  . سیاوش و داوود از اهالی جزیره هستند اما آدم هایی در دو قطب این جغرافیا . یکی زورگو و زور گیر و ظالم  ، دیگری توسری خور و مستحق و مظلوم و اینها نمایندگان بخشی از مردمان شهری می شوند که مقابل آدم های طبقه ی دیگری قرار می گیرند که بنظر می رسد آدم های سرزمین دیگری باشند .  نادر و سیا و رویا آدم های این سرزمین رویایی هستند و جاهایی زندگی می کنند که از نگاه سیاوش این چنین است :

«چهار ماه تمام بالا شهر را با دوچرخه گشتم . باغ هایی دیدم آن قدر بزرگ که خانه ای میان شان پیدا نبود . آپارتمان هایی چنان درندشت که داخل شان استخر داشت . سرسراهایی ویران کننده . باغبان ها و نوکرها . ماشین های آن چنانی . خیابان هایی که آرام و متین  تورا به خودشان می خواندند» .ص 77

 نادر به نمایندگی آدم های این سرزمین ، متمول و بالا نشین و بنز سوار است اما رویا و آرمان سرکوب شده ی درون خودش را در آینده ی سیاوش جزیره جستجو می کند . او می خواسته قهرمان کشتی جهان بشود، نشده و نتوانسته ، حالا می خواهد به هر ضرب و زوری ،سیاوش را بالا بکشد و عقده های فرو خورده ی خود را ترمیم کند

مهدی افروز منش در فراروی  رمان اش به کّشتی و  این دوآلیته ی اجتماعی و مردمی بسنده نمی کند یعنی نمی خواهد داستانی بنویسد که درباره ی کشتی گیری از طبقه ی پایین جامعه باشد که بوسیله ی آدمی از طبقه دیگر جامعه حمایت میشود وبه این وسیله دغدغه های اجتماعی و نگاهی با خوانش اجتماعی را در این آدمها نشان دهد او آنقدری پیش می رود که مفاهیم اجتماعی اولیه اش به داستانی جنایی ، معمایی و پلیسی بدل می شود .این جهان واره ی سالتو که ترکیبی است جسورانه از موضوعات و مفاهیم متعدد ، هر کدام می توانند مایه یا دست مایه ی رمان مستقلی باشند .اما این تصمیم و ترکیب افروزمنش باعث شده است ، سالتو رمانی بشود خواندنی ، پرکشش وجذاب . قصه ی یک  نوجوان عشق کشتی از محله ی فلاح پایین شهر که در میدان توحید برای داوود دستفروشی می کند و توسط نادر یک متمول شیفته ی کشتی حمایت می  شود، در نوع خود آنقدر جذاب هست که نویسنده جهان داستانش را پیرامون همین ماجرا پیش ببرد  اما وقتی جذاب تر و پر شور وهیجان تر می شود که می بینیم سیاوشِ نوجوان خیلی زود عضو یک باند بین المللی قاچاق کوکایین و هرویین هم شده است .  پس قصه نیاز به قتل و ارعاب و پلیس بازی هم پیدا می کند و طبیعتن اینها کنار قبلی ها جذابیت خواندن را دو چندان می کنند .

افروزمنش سعی کرده است در رمانش امروزی ، واقع گرا ، متمدن و شهری  باشد و در خلال اینها قصه گویی اش را  هم داشته باشد به همین خاطر بی پروا طول وعرض قصه اش  را بزرگ می کند .این بزرگ کردن مساحت قصه باعث پیدا شدن ماجراهای بیشتری می شود و جذابیت و کشش را برای داستان مهیا می کند که البته بسیار مهم است . اما نگرانی هایی هم در جهان داستان بوجود می آورد که  بنظرم در سالتو هم کم وبیش دیده می شود . خیلی جاها نویسنده سعی کرده قصه را شاخ و برگ بدهد اما زود هم سر وته قصه را می ببند چرا که ادامه دادنش نشدنی به نظر می رسد . از میانه های رمان می توان  تلاش نویسنده را برای پر بار کردن و مطول کردن آن  احساس کرد یعنی رمان در یک وضعیت دوگانه قرار می گیرد . از سویی میل به طولانی شدن دارد و از سویی باید برای نجاتش از آن پرهیز کرد .

  مادر سیاوش باید خودش را بکشد تا بد بختی ای به بدبختی های او اضافه شود ، پدرش باید غیب شود تا پرونده بسته شود و توجه ما برگردد به رابطه ی سیاوش و باند قاچاق و کشتی ... سیاوش چرا داوود را می کشد ؟  چون دیگر قصه وارد مرحله ی پلیسی خود شده است و نویسنده هیچ ترس وابایی  ندارد که قتل را هم بنشاند کنار تمام بدبختی های دیگر بچه ی جزیره و از طرفی توجه عاطفی و اجتماعی مخاطب را نیز جلب کند به اینکه جامعه،  هم از این سو که سیاوش نماینده اش هست هم از آن سو که نادر نماینده اش هست  می تواند دست به جنایت و قتل وخرابکاری بزند . واز قضا یکی از انتقادهای وارده به جهان داستان ، قرار دادن این دو قطب مقابل همدیگر است . می توانم شرایط نادر و زندگی خاص اش را درک کنم و همینطور سیاوش را،  اما  هر یک بطور مستقل.  ولی وقتی این دو روبروی هم یا در کنار هم قرار می گیرند ، کنتراست آن آنقدر بالا می رود که رمان سویه ای شاهزاده و گدایی پیدا می کند . چرا سیاوش نمی تواند از طبقه ی کمی بالاتر  و متوسط تر باشد و با یک دو درجه تخفیف نوشته و ساخته شود حتمن باید با کفش های پاره پوره ای کشتی بگیرد که چند شماره هم به پایش بزرگ تر هستند ،او در نهایتِ مطلق فقر و فلاکت است و در مقابل اش  رویاها و پیشامدهای غیر منتظره زندگی ، تصادف پشت تصادف ، ایستاده است .

« بهترین لباس هایم را پوشیده بودم : کتانی پارچه ای سرمه ای رنگی که کنارش را مادرم وصله کرده بود و شلوار مخملی که سر زانوی سوراخ راستش را عکس پارچه ای یک گاو شاخ دار گرفته بود .» ص 25 .

 راستش من هم در کودکی و نوجوانی کفش های وصله دار یا شلواری که مادرم  روی زانو اش گاو قرمز شیکاگو بولز دوخته بود،  می پوشیدم اما نه بچه ی جزیره بودم نه سرِ میدان کار می کردم.  

 وبا همین ها انگار نویسنده ،خواسته یا ناخواسته دارد به سیاوش و شرایط اش یک نوع اصالت وتوجه می بخشد  والبته که سعی می کند کنار قهرمان  وپهلوان شدنش ، قتل وخلافکاری را هم بنشاند تا او تبدیل به آدمی خاکستری شود. اما  اینها در نهایت باعث شده اند که داستان نویس شیفته ی قهرمان رمان اش شود و بار روایت را بر دوش او بگذارد .

 راستی ، چرا یک نوجوان اهل جریزه ، عشقِ کشتی ،کم خوانده و کم زیسته باید این طور ها  حرف بزند :

«زیر پام ماشین ها و دست فروش ها مثل گنگ ها این طرف و آن طرف می رفتند ،شریک یک سردرگمی دسته جمعی ، یک هدفمندی بی هدف در دل خیابان هایی که هر کدام در جهتی، میدانِ بی میدان را تکه پاره می کردند .... خیابان ها این پیوسته ترین اتفاقِ زندگی بشر. » ص 23

« خیابان های خارجِ تهران سقوطی طولانی اند . توده ی چرکیِ بی انعطاف و خسته کننده . بی خود نیست حساب شان را سوا کرده اند و می شوند جاده و تا آن جا که می توانند خودشان را دراز و درازتر می کنند . جاده ها خسته کننده ترین اختراعات بشرند» ص 130

و خیلی جاهای دیگر...و حالا دارم فکر می کنم ، اینها را یوسف اباذری گفته یا شهریار مندنی پور نوشته .

هر چند نویسنده سعی کرده ، اشاره های مبهمی به کتابخوان بودن  و دانشگاهی  بودن پدر سیاوش یا همینطور خودش بکند اما والبته که این نثر و لحنِ سیاوش نیست و ربطی به شخصیت و زیست ِ او ندارد اما خیلی می خورد به دغدغه ی اجتماعی نویسنده ی رمان و میل به قصه گویی نویسنده اش .

« دیدن سالتو در کشتی آزاد مثل دیدن نهنگ سفید است در اقیانوس ، یک فن کمیاب اصیل که کمتر کسی حتا تمرینش می کند . سالتو اسطوره ی فراموش شده ی کشتی است ، نماد قدرت و سرعت و از آن ها مهم تر نماد بزرگی . تا به حال سالتو نخورده ام اما شک ندارم درد ویران کننده ای  دارد ، نه از آن دست درد هایی که عصب ها به مغز منتقل می کنند . درد شکستن است . از تو ، درد خرد شدن ِغرور یک ورزشکار مغرور ، سالتو راه یک طرفه ای به شکست است» . ص  203

 این نثر ، برای نوشتن داستان، زیبا ومطبوع است،  اما زبان راوی اول شخصی به نام سیاوش نیست .

سالتو با همه ی ضعف و قوت هایش رمان جذاب و پر کششی است و بضاعتی را با خود به همراه دارد که

مخاطبِ خوب خوانده  را به انتقاد  وا می دارد اماحرص او را درنمی آورد. سالتو رمان ماجرا و پرماجرایی است . همین که نویسنده اش سعی کرده است میان تمام تشابهات جهان داستانی سالتو و رمان اولش تاول که رمان موقعیت و شرایط بود فاصله گذاری کند و رمان پر ماجرا و پر کنشی خلق کند ، نشان می دهد که مهدی افروزمنش نویسنده ای است که باید منتظر کتاب های بعدی اش ماند .

 

دیدگاه‌ها و نظرات