خوانش
پرونده‌های دوشنبه

قصه مخاطب را جذب می‌کند
گفت‌وگو با مهدی افروزمنش درباره‌ی رمانِ سالتو

فکر می کنم ایده آل من هم مثل همه نویسنده ها درک‌شدن و خوانده‌شدن رمان توسط همه است اما گذشته از ایده آل ها، خواننده عادی برای من خیلی مهم است و سعی‌ام هم در دو کتاب منتشر شده بر همین اساس استوار بوده که حتی مفاهیم غیرعمومی هم طوری در قصه گنجانده شود که برای خواننده عادی قابل درک باشد، اگر بخواهم مثال بزنم به بخش‌هایی از همین رمان سالتو اشاره خواهم کرد که راوی نگرشش درباره تاریخ را شرح می دهد و یا زبان راوی در رمان تاول که خیلی با زبانی که ما از جنوب شهر توقع داریم همخوان نبود، چون دوست داشتم کسی که با اصطلاحات آنجا آشنا نیست احساس غریبگی نکند و رمان برای هر طبقه ای قابل فهم باشد.

میلاد حسینی: «دیدنِ سالتو در کُشتی آزاد مثل دیدنِ نهنگِ سفید است در اقیانوس، یک فن کمیابِ اصیل که کمتر کسی حتا تمرینش می‌کند. سالتو اسطوره‌ی فراموش‌شده‌ی کشتی است، نمادِ قدرت و سرعت و از آن‌ها مهم‌تر نمادِ بزرگی. تابه‌حال سالتو نخوردم اما شک ندارم درد ویران‌کننده‌ای دارد، نه از آن دست دردهایی که عصب‌ها به مغز منتقل می‌کنند. درد شکستن است. از تو، درد خردشدنِ غرورِ یک ورزشکارِ مغرور، سالتو راهِ یک‌طرفه‌ای به طرفِ شکست است. همان لحظه شک نداشتم که خبرِ این سالتو در کلِ سالن‌های کشتی خواهد پیچید.»

این تکه‌ای از سالتوی‌ مهدی افروزمنش است که نگاهِ راوی به مفهوم سالتو را تاحدی روشن می‌کند. رمانی که توانسته همچون تاول، رمانِ اولِ افروزمنش، نظرهای مثبتی را به خود جلب کند و خبر از ذهنی می‌دهد که دغدغه‌ی اجتماعی دارد. دراین گفت‌وگو تمرکز بیشتر بر محتوا و بعد اجتماعی رمان بوده و نویسنده از دلایلِ روایی رمان تا نوشتن و بازنویسی حرف زده. او مسئولیتِ تک‌تکِ کلمات را با خودش می‌داند.

 

در سالتو نگاهی حاکم است که بیرحمی زندهگی را در برابر تلاش و جاهطلبی قرار میدهد. شما این نگاه را با خردهروایتهای متعددی که ساختید تکثیر کردید. از طرفی آدمهای داستان نمونههای خوبی برای زیر ذرهبین بردن جامعهی معاصر ایران هستند. چیزی که شبیه آن در تاول هم دیده میشود. شما این تجربه را در امتداد کاری که در رمان اولتان کردید میدانید؟

دقیقا همینطور است. اگر تاول را نگاهی گزارش گونه و کلی به زیستی اجتماعی بدانیم، در سالتو هدفم ورود عمیق‌تر به زیست فردی یکی از نمونه‌های همان جامعه یا کلونی بود. در سالتو قصد داشتم وارد جزییات بیشتری بشوم، افکار، عقده‌ها، استعدادها و حتی نگاه به زندگی و طبعا ورود بعضی از شخصیت‌های تاول و نقش پذیری در سالتو نوعی برقراری ارتباط بین این دو رمان هم بوده.

برای استفاده از همین جزییات بیشتر بود به سراغ شخصیتی رفتید که به لحاظ سنی نوجوان است، اما ذهن و تن بزرگی دارد؟ چون شخصیت پسر کشتیگیر توانسته تماما داستانی شود و انگار علاوه بر تن، روحِ او هم در ۲۵۰ صفحه کشتی گرفته و بزرگ شده.

قبل از جواب دادن این نکته را بگویم که قهرمان داستان در واقع در حال تعریف قصه خود بعد از پایان یافتن آن ماجراهاست. یعنی این نوجوانی که شما می گویید در واقع نوجوان بوده و راوی در حال حاضر از آن مقطع سنی فاصله گرفته اما در حال تعریف کردن آن دوران است. اما برداشت کلی شما درست است راوی ذهن و تن بزرگتر از سن خودش را دارد که در حوادث و تجریبات مختلف زندگی‌اش اعم از کشتی بزرگ شده است.

روند کلی فصلبندی بهخصوص در فصلهای آغازین، شبیه یک سریال جذاب بود و در پایان با مطرح کردن اسم یا اشاره به ماجرایی میل را در خواننده ایجاد میکرد. اما جلوتر که میرفتیم این فرم کمی عوض شد. آیا خیالتان از ترغیب خواننده راحت بود یا شیوهای دیگر را مد نظر داشتید؟

رمانی درباره کشتی که عموما طبقه متوسط خواننده اش هستند( مطابق پژوهش ها اکثریت جامعه کتابخوان ایران طبقه متوسط هستند) به خودی خود یک دافعه است، چون معمولا کشتی در این طبقه یک دافعه ست و باید این مقاومت را با تزریق جذابیت رفع می کردم و به قولی با رمان آشتی شان می دادم ، دلیل دوم اتفاقی که رخ داده ماهیت خود قصه هم هست، به این معنی که تک‌تک شخصیت ها باید ابتدای رمان به طریقی وارد قصه می شدند و خب طبیعی است که ادم های جدید کمی کنجکاوی را تحریک می کنند.

اما به اقتضای داستان از میانه های رمان باید جهت کمی عوض می شد، نمی‌توانم بگویم فرم را عوض کردم اما تمرکز بیشتری روی آدم ها گذاشتم تا از تیپ در آمده و به شخصیت نزدیکتر شودند، اگر توجه کنید این تغییر همزمان با تغییر حال و هوای قصه و تجربه‌ی زیستی راوی هم هست که باید در نگاه او به مسایل هم تاثیر می‌گذاشت مثلا رابطه‌اش با رویا و تاثیرش روی رابطه قبلی‌اش، تغییر محل زندگی و حتی بی‌کس شدن تام و تمامش بعد از مرگ مادر. می خواهم بگویم یک تاثیر دوجانبه در این تغییر تاثیر داشت که البته باید به نرمی رخ می داد.

اشاره به مرگ مادر داشتید. صحنهای هولناک و درخشان از مرگ او تصویر کردید که ناگهان خواننده را با چیزی عجیب مواجه میکند و از آنجا به بعد هم تاثیرش را روی شخصیت میبینیم. اما به شخصه غافلگیر شدم چرا چنین شخصیتی که بعد از مرگ تازه او را شناختیم، قبل از مرگ غایب و منفعل بود.

مادر در این قصه قرار بود حاملِ گذشته باشد و بخشی از سرنوشتی که در او تبلور یافته بود، روشن‌تر بگویم نقش و حضورش تنها به جهت ساختن شخصیت اصلی بود. در واقع ما مادر را از زاویه نگاه راوی می شناسیم و او هستی جداگانه ای در رمان ندارد، اگر چه در همین حد هم چندان غایب نسیت اما نقش عیانی هم نداشت، قصه زندگی‌اش در تمام خاطرات راوی وجود داشت و در نهایت مرگش هم واجد همین اثرگذاری بود، یعنی تاثیری عمیق و فراموش نشدنی که قدرتش را از کوبندگی‌اش می‌گرفت.

صحنهی میخکوبکنندهای بود

شما لایههای زیادی را در داستان قرار دادید. از یک یک روایت جذاب گرفته تا نقدی بر شهر و جامعه. اینها از سالتو رمانی چند وجهی ساخته که به نظرم میتواند خوانندهی الیت و غیرالیت را همراه کند با خود. برای شما تا چه حد فهمیدهشدن اثربرای یک خواننده عادی مهم است و برای آن تلاش میکنید؟

فکر می کنم ایده آل من هم مثل همه نویسنده ها درک‌شدن و خوانده‌شدن رمان توسط همه است اما گذشته از ایده آل ها، خواننده عادی برای من خیلی مهم است و سعی‌ام هم در دو کتاب منتشر شده بر همین اساس استوار بوده که حتی مفاهیم غیرعمومی هم طوری در قصه گنجانده شود که برای خواننده عادی قابل درک باشد، اگر بخواهم مثال بزنم به بخش‌هایی از همین رمان سالتو اشاره خواهم کرد که راوی نگرشش درباره تاریخ را شرح می دهد و یا زبان راوی در رمان تاول که خیلی با زبانی که ما از جنوب شهر توقع داریم همخوان نبود، چون دوست داشتم کسی که با اصطلاحات آنجا آشنا نیست احساس غریبگی نکند و رمان برای هر طبقه ای قابل فهم باشد.

و هر کدام از شخصیتها نگاهی شخصی به دنیا دارند و این دیده میشود. اساسا یک رمان چه چیزهایی باید داشته باشد تا مخاطب گستردهای را شامل شود؟ از لحظهی نوشتن گرفته تا نشر..

عموما گفته می‌شود زبان یا روایت اثری را نخبه‌گرا یا عامه‌پسند می کند اما به نظر من بیشتر از هر دو این‌ها قصه است که مخاطب را جذب می کند. قصه چیزی است که مخاطب به خاطرش کتاب می خرد و آن را می‌خواند، مثلا آن‌چیزی که مخاطب عادی را پای رمان پیچیده‌ی گفتگو در کاتدرال می نشاند همین قصه است یا وقتی مثلا زبان شاعرانه و فاخر فوئنتس را می‌خوانند و از آن لذت می‌برد.

فکر میکنم تبدیل کشتی به فلسفهی کشتی و دیدن شخصیتها از دریچهی آن هم کمک زیادی به این جذابیت قصه کرده.

ممکن است، به‌هرحال کشتی در فرهنگ و حتی ادبیات کهن ریشه بسیار عمیقی دارد و همزمان با مدرن شدن ورزش هم توانسته ادامه حیات بدهد و با کسب مدال های مختلف در مرکز توجهات جامعه باقی بماند. نوشتن درباره‌ی چنین موضوعی آن هم با نگاهی که من به آن داشتم یعنی دور کردنش از افسانه‌های پهلوانی و مردانگی همزمان با دشواری طاقت فرسا، جذابیت هم به همراه می آورد.

 

 

در همین کشتی هم شما سعی کردید در دام جزییات خستهکننده و تکراری نیفتید و ریتم را بهجا و درست تند و کند کردید. اما انتقاداتی هم بر سر زیادهگویی مطرح شده و عدهای معتقدند در بعضی فصول از روایت فاصله میگیرید.

موافق نیستم، کشتی با ویژگی‌هایی که ازش حرف زدیم در این رمان یک خرده روایت نیست که پرداختن به آن باعث شود از روایت اصلی دور بیفتم. کشتی خودش روایت اصلی رمان است و دارد به جریانات و قصه شکل می دهد.

مثلا وقتی سیاوش در هنگام وزن کشتی آن کار را می کند تا سر وزن برسد آیا شما به عنوان خواننده آماده‌گی تصمیمات دیوانه‌وار او در آینده را پیدا نمی کنید؟ می خواهم بگویم مثلا در همین تصمیم ما می فهمیم که او دیگر به سیمِ آخر زده است و باید که فلسفه‌ی او برای این اقدام انتحاری را هم بفهمیم. اینجا دیگر به نظرم این زیاده روی در روایت نیست.

قطعا خواننده آماده میشود، اما این که سیاوش همه چیز میداند و حتا دایره واژگان گستردهای هم دارد برمیگردد به تعریف کردن ماجرا در بزرگسالی؟ هرچند اگر همان دورهی نوجوانی باشد هم میشود با تجربهی زیست عجیب و سخت او این مسئله را توجیه کرد.

بله سیاوش در واقع در حال تعریف کردن سه و چهار سال از زندگی اش است که از آن دستشویی باشگاه و آشنایی با نادر شروع می شود و با مخفی کردن دفترچه تلفن از رضا تمام می شود.

همین نادر و رضا و سیامک و حتا رویا خیلی جدی و کامل دیده میشوند. اما پدر چرا اینقدر غایب است؟

چون پدر تا حدودی مسئول گذشته است و پررنگ‌تر شدنش به قضاوت‌ها یا رودرویی‌های چرایی آن زندگی منجر می‌شد حال آنکه من درصدد روایت تصمیمات یک فرد زمین خورده بودم، کسی که به هر دلیلی از توضیح خواستن منصرف شده و می‌خواهد خودش کنترل زندگی اش را به دست بگیرد.

چرا سیاوش منفعل نشده در مقابل این رنج؟ چه چیزی او را متفاوت کرده با سایر شخصیت محوری رمانهای سالهای اخیر. چون ما مدام با راویانی مواجه بودیم که به در و دیوار میخوردند، اما ما در سیاوش تلاش را میبینیم.

شاید همین کشتی، جایی نادر بهش می گوید کشتی درد می خواهد و چیزی که او زیاد دارد درد است. سیاوش یک شورشی تمام عیار است، یک مبارز با وضع موجود است، برای همین می گویم مادرش هم حتی در رمان منفعل نیست چون او هم بالاخره شورش می کند و حتی پدرش هم با آن سابقه مبارزاتی که داشته است.

کاری که او می کند مثل فریاد زدن در برابر زیاد شدن درد است.

این شورشی بودن یا به عبارتی جاهطلبی شخصیت محوری میتواند باعث نشاط رمان و لذت بیشتر خواننده شود؟

این سوال را اتفاقا باید من از شما به عنوان خواننده‌ی رمان بپرسم، آیا شده است؟

به نظرم من شده است. بخش زیادی از جذابیت رمان و میلِ خواننده به خواندن از همین جاهطلبی سیاوش میآید و خواننده میداند او تلاش میکند و میتواند منتظر چیزهای عجیبی هم باشد. چون مغز به هرحال اعمال او را بازسازی میکند و تاثیر میپذیرد.

به نظرم بیشتر این امر به خاطر برخورد فاعلانه او با سرنوشت‌اش است، به تن ندادن به شکست محتوم که به سرتاسر زندگی او مثل نکبت چسبیده است. البته این را هم بگویم که سیاوش با هدف جاه‌طلبی هم پیش روندگی اجتماعی اش را آغاز نمی کند او در واقع در این مسیر می‌افتد، حتی به نظرم کمی ناخواسته در این مسیر می‌افتد.

کمی دربارهی مسیر رمانهای شما صحبت کنیم. تاول و سالتو سیری منطقی و کاملشده را از ذهن نویسندهای که دغدغهی تغییرات اجتماعی دارد را نشان میدهد. در کار بعدی هم چنین نوسانی بین مرگ و زنده ماندن و جنوب شهر را دنبال خواهید کرد؟

دست‌کم یک رمان دیگرم در جنوب شهر خواهد گذشت اما این‌که دقیقا این رمان بعدی باشد یا نه را نمی‌دانم چون اتفاقاتی رخ داد که آن رمانِ در حال نوشتن را کنار گذاشتم تا موضوعی تازه را بنویسم.

دلایل شخصی داشت یا ترجیح دادید کمی صبر کنید؟ هیاهوهای و بدگوییهای عجیب دربارهی رمان فارسی در این ماهها تاثیری بر شما نداشته؟

نه اصلا، خوشبختانه من بازخوردهای مثبتی از هر دو رمان گرفتم. در واقع فروریختن ساختمان پلاسکو باعث شد که آن رمان را نصفه کاره بگذارم و سراغ ایده ای بروم که از آن آوار نشات گرفت.

از ایدهی سالتو بگویید و اینکه چگونه شکل گرفت و چقدر در حین نوشتن عوض شد و به عنوان داستاننویس چقدر به بازنویسی معتقدید و مهم میدانیدش؟

فکر می کنم 6 یا 7 بار تمام رمان بازنویسی شد، قسمت های نوشته شده‌ای حذف شد، اتفاقاتی اضافه شد و یا تغییر کرد، مثلا مرگ مادر اتفاقی است که در آستانه انتشار تغییر کرد و به این شکل در آمد یا جایی که رمان تمام می‌شود. در واقع می‌خواهم بگویم من زیاد بازنویسی می‌کنم و فکر می‌کنم با هر بازنویسی نوشته‌ام بهتر می‌شود. درباره شکل‌گیری ایده هم راستش یک تصویر یا اتفاق خاص منجر به نوشتن رمان نشد، اما همیشه کشتی و تنیدگی آن با جنوب شهر یا مناطق کمتر برخوردار برای‌ام جالب بود و البته این پرسش که چرا ما تا به امروز مثل چینی‌ها با گونگ فو و آمریکایی ها با بوکس با کشتی برخورد نکرده‌ایم. ببینید آن‌ها چقدر برای این ورزش های تنیده با زندگی‌شان اثر و حتی فلسفه تولید کرده اند و ما چقدر.

نکتهی خیلی مهمی را دربارهی برخورد ما با کشتی اشاره کردید. تکهای هم بود که ترجیح به حذفش بدهید و رمان را جمع و جور کنید یا به حجم افزوده شد؟

زیاد نه فقط چند تا نکته جزیی در شخصیت رضا بود که دوست داشتم اضافه کنم اما چون بعد از دریافت مجوز بود منصرف شدم. ولی در ویراستاری نهایی با مشورت ویراستار حدود ٣٠ صفحه را حذف کردیم که به نظرم تصمیم درستی بود.

با همهی اینها، سالتو حالا همان چیزی شده که میخواستید؟

بله مسئولیت تک تک کلماتش با من است.

دیدگاه‌ها و نظرات