خوانش
پرونده‌های دوشنبه

زُخرُف
درباره‌ی رمان «طلابازی» نوشته‌ی امیرحسین شربیانی

پدر پیمان را همه ما می‌شناسیم. شاید فکر کنیم همسایه‌مان بوده یا توی یک فیلم دیده بودیمش. این هنر نویسنده است که توانسته این شخصیت را با استفاده از لحن خاص، توصیف ویژگی های ظاهری و کلماتی که استفاده می‌کند به ما بشناساند. هرچند سیاه بودن تمام قد این شخصیت کمی از واقعیت دورش می‌کند.
حسین رحمتی‌زاده

طلابازی اولین رمان شربیانی است که در سال نود و چهار در نشر چشمه به چاپ رسید. شربیانی در طلابازی، از موتیف مناسبی که همان طلا باشد، استفاده کرده‌است. طلا وجه مشترک تمام شخصیت‌های داستان است. پدر قمارباز پیمان، چند روز یک بار به مغازه طلافروشی می‌آید و چند سکه طلا، هر چند به زور از پیمان می‌گیرد تا با آن هزینه عیاشی‌هایش را پرداخت کند. تنها زمینِ باقی مانده از ارث مادر پیمان همین مغازه طلافروشی است. قصه آشنایی دوستان جدید پیمان هم، با خرید یک گردنبند آغاز می‌شود؛ مهم تر از همه رابطه پیمان با خودش است که متاثر از طلاست. رمان، قصه فقدان است. فقدان اصالت. در اینجا برای پیمان، اصالت همان طلاست. طلایی که با قمارها و عدم تدبیر پدر به باد رفته. پیمان بدون طلا اعتماد به نفس ندارد، منزوی است و در ارتباط با دخترها کمی ترسو. عنصر وحدت دهنده این سه ارتباط، ارتباط پیمان با خود، خانواده و جامعه، طلاست و به نوعی همه دارند طلابازی می‌کنند. نه صاحبش هستند و نه بی‌نیاز به آن.از این حیث اسم رمان، اسم مناسبی است. اما مساله اینجاست که نمود اصالتی که راوی مدام از آن حرف می‌زند، در زندگی خودش چیست؟ کسانی که تویوتا کمری دارند، میوه فروشند(و این لابد خیلی بد است)، یک عده دیگری هم هستند که گاو و گوسفند فروخته‌اند و آمده‌اند تهران، اما پس آن اصالت طلاگونه در کجای زندگی پیمان نهفته است؟ هرچند اصالتی که پیمان به دنبال آن است از جنس ساعت رولکس و اتومبیل بنز و در کل، وسایلی است که او را اصیل نشان دهد. دقیقن همان چیزی که نوکیسه ها دنبالش هستند و این نشان می‌دهد که اصالت پیمان یک اصالت دم دستی و شی مدار است.

فضاسازی نقطه قوت رمان است. نویسنده با استفاده از احتمالن تجربه زیسته به خوبی فضای یک مغازه طلافروشی را برای خواننده ترسیم می‌کند. نگرانی ، زرنگی و دغدغه های یک طلافروش را بازگو می‌کند. از واژگان و اصطلاحات طلافروشی به خوبی و به جا استفاده می‌کند و خواننده حس نمی‌کند که این کلمات به زور در متن و دهان راوی گذاشته شده‌است.

پدر پیمان را همه ما می‌شناسیم. شاید فکر کنیم همسایه‌مان بوده یا توی یک فیلم دیده بودیمش. این هنر نویسنده است که توانسته این شخصیت را با استفاده از لحن خاص، توصیف ویژگی های ظاهری و کلماتی که استفاده می‌کند به ما بشناساند. هرچند سیاه بودن تمام قد این شخصیت کمی از واقعیت دورش می‌کند.

شخصیت های فرعی داستان، کارکرد لازم را ندارند. از نیمه دوم داستان، دیگر نه به شناخت شخصیت اصلی‌کمکی می‌کنند و نه داستان را جلو می‌برند. اشکان و عسل، که داستان با ورود آنها به مغازه طلافروشی آغاز می‌شود بعد از نیمه اول رمان کمتر دیده می‌شوند. اشکانی که در ابتدا با دیالوگ ها و عملش داستان را جلو می‌برد و ایجاد کشش روایی می کرد، در نیمه دوم داستان به یک فرد منفعل، کم‌حرف یا دست کم، کسی که حرفهای بی ارزش می زند تبدیل شد.

راوی منفعل است. اهل جدل نیست و تا وقتی که پدرش به روی او چاقو نکشیده جلویش نمی‌ایستد. اما هر چه در داستان جلو می‌رویم پیمان کم رو در ارتباط های سه گانه‌اش تغییر ایجاد می‌کند. توی مهمانی جرات پیدا می‌کند و خودی نشان می‌دهد. با پدرش برخورد می‌کند و در آخر برای به دست آوردن آن اصالت از دست رفته کاری می‌کند شبیه دزدی و همه این‌ها تحول شخصیت اصلی رمان است. سیر تحول به خوبی در داستان در آمده است. جدا از اینکه از نیمه داستان به بعد رمان کمی دستخوش اطناب می شود و حوادث و شخصیت ها، آن کشش لازم را ایجاد نمی‌کنند اما رمان طلابازی، رمان خوشخوانی است با زبانی روان و فضاسازی مناسب. شربیانی داستان مردان و زنانی را نقل می کند که در جادوی طلا غرق شده اند و همان‌طور که جمله  ابتدایی رمان می‌گوید، در بدست آوردنش ناکامند.

                                                               

دیدگاه‌ها و نظرات