بزرگا مردا؛ بریده‎ای از تاریخ بیهقی + کوتاه از زندگیِ بیهقی
بونصر گفت: “لله‎ درّ کما، بزرگا که شما دو تن‎اید! ” و بگریست و ایشان را باز گردانید و باقی روز اندیشه‎مند بود و ازین یاد می‎کرد؛ و دیگر روز رقعتی نبشت به امیر و حال باز نمود و زر باز فرستاد. امیر بتعجب بماند. و چند دفعت شنودم که هر کجا متصوفی را دیدی یا سوهان سبلتی را دام زرق‎ نهاده یا پلاسی پوشیده دل سیاه‎تر از پلاس بخندیدی و بونصر را گفتی “چشم بد دور از بولانیان! ” . . .