من... تو را... دوست...

وقتی که خانم منشی­ سرزده وارد اتاق شد تا آمدن مریض بعدی را خبر دهد، دکتر هِروُ پشت میز بزرگی در اتاق کارش نشسته بود و غنچه­‌ی لب­‌هایش برای ادای این کلمات شکفته شده بودند؛

"من... تو را... دوست... "

اما همین که نگاهش به منشی­­‌اش افتاد، لب و لوچه‌اش وا رفت و بی­‌هوا فریاد زد:

-"من چند بار باید بهت بگم وقتی مریض داخل اتاقه، همینطوری سرتو ننداز پایین و نیا تو؟"

خانم منشی که چشم­‌هایش از تعجب گرد شده بود، سرتاپای اتاق را در یک آن از نظر گذراند. اما چیز خاصی پیدا نکرد. بعد عقب عقب بیرون رفت و پشت سرش در را محکم بست.

هیوا

نویسنده: عطا نهایی

ترجمه­: منصور پیروتی

***

عطا نهایی

سال 1339 در شهرستان بانه‌ در استان کردستان بە دنیا آمده است. سال 1358، چند ماه پس از پیروزی انقلاب، به استخدام رسمی آموزش و پرورش درآمده است و پس از 3 سال معلمی در روستاهای بانه، در اوج منازعات سیاسی و نظامی آن زمان کردستان، نه فقط از کار اخراج، بلکه از ادامه تحصیل نیز محروم می‌شود. اولین داستان کوتاه او را در سال 1365 یا شاید 66 در تنها مجله‌ی کردی داخل کشور منتشر شد و پس از آن در بسیاری از نشریات کردی داخل و خارج از کشور قلم زده‌ است. اولین مجموعه داستان‌های کوتاه عطا نهایی در سال 1371 و با عنوان «جیغ» به چاپ رسید. «جیغ» اولین مجموعه داستانی است که پس از انقلاب به زبان کردی در کردستان ایران نوشته و منتشر شده است. مجموعه‌ دوم داستان‌های او با عنوان «تنگنا» در سال 1374 و اولین رمانش به نام «گٌل شوران» در سال 1376 منتشر شده است. کارهای دیگری همچون مجموعه‌ی داستان «آن پرنده‌ی زخمی که منم» و رمانهای «پرندگان در باد» و « نرد اقبال هَلاله» را در سال‌های دهه‌ی هشتاد به چاپ سپرده. هم‌زمان مجموعه‌ کارهایش در کردستان عراق و ترکیه منتشر شده که علاوه‌بر استقبال خوب خوانندگان، جوایز معتبرترین نهادهای فرهنگی و ادبی کردی بهآنها تعلق گرفته است. او بیش از سی سال است که به زبان کُردی می‌نویسد. عطا نهایی در مقام مترجم ترجمه‌ی یک مجموعه داستان فارسی به زبان کردی و بیش از ده رمان از نویسندگان بزرگی همچون کافکا، کوندرا، ایتالو کالوینو، ماریو بارگاس یوسا، هایریش بول، وونه گات و هوشنگ گلشیری را در کارنامه خود دارد.

***

داستان هیوا

وقتی که خانم منشی­ سرزده وارد اتاق شد تا آمدن مریض بعدی را خبر دهد، دکتر هِروُ پشت میز بزرگی در اتاق کارش نشسته بود و غنچه‌­ی لب‌­هایش برای ادای این کلمات شکفته شده بودند؛

"من... تو را... دوست... "

اما همین که نگاهش به منشی­­‌اش افتاد، لبولوچه‌اش وا رفت و بی­‌هوا فریاد زد:

-"من چند بار باید بهت بگم وقتی مریض داخل اتاقه، همین‌طوری سرتو ننداز پایین و نیا تو؟"

خانم منشی که چشم‌­هایش از تعجب گرد شده بود، سرتاپای اتاق را در یک آن از نظر گذراند. اما چیز خاصی پیدا نکرد. بعد عقبعقب بیرون رفت و پشت سرش در را محکم بست.

در همین اوان دکتر هِروُ صدای او را شنید که در سالن انتظار برای مریض‌­های توی نوبت توضیح می­‌داد که "مریض داخل اتاقه و حالا حالاهام کار داره."

هِروُ دوباره سرگرم کارش شد. بعد من تکرار کن: " من... تو را... دوس...".

هنوز عصبانی بود. لبخند تلخی روی لب­‌هایش نشسته بود و داشت نق می­زد: "می­‌بینی؟ حتا اونم..."

حرف‌­اش نیمه تمام ماند. باریکه‌ی نوری که از روزنه‌ی پرده‌ی پنجره راهی به درون اتاق پیدا کرده بود، روی دیوار آن طرف شیر روشویی بالا پایین می­رفت. باریکه‌­ی نور بازی­اش گرفته بود. هِروُ هم بدش نمی­‌آمد بازی کند. انگشتش را بلند کرد و آن را مقابل خط سیر نور گرفت. سایەی انگشت‌­اش روی دیوار افتاد. آرام آن را حرکت داد. سایه هم به تناسب آن حرکت کرد. حالا کمی حرکت انگشت­‌اش را تندتر کرد. سایه هم پر جنب­‌وجوش‌­تر شد.

میز کارش را نگاه کرد. دنبال چیزی می‌­گشت. نگاه‌­اش متوجه چکش کوچکی روی میز شد. از همان­‌هایی که عصب‌­ها را تحریک می­‌کند. چکش را برداشت و آن را مقابل نور گرفت. سایه‌ی چکش در باریکه‌ی نور جا نشد. با عصبانیت آن را پرت کرد. صدای زمین­ خوردن چکش توی هوا پیچید. بعد از تمام شدن صدای چکش، هِروُ متوجه صدای چک چک شیر آب روشویی شد. صدا اذیتش می­‌کرد. حرف‌­هایش را به درون خودش ریخت. "تنها کاری که از دستش برمی‌­آید این است که بی‌­خبر بیاد تو و حرف‌­های ما را قیچی کند."

معلوم بود دارد سر چه کسی نق می‌زند. "سه روز است این شیر آب چکه می‌­کند."

بلند شد و یک­راست به طرف شیر آب رفت. قبل از آن­که دستش به شیر آب برسد، آیینه حواسش را پرت کرد. نگاهی به خودش انداخت. چشم‌­اش را کوچک کرد. خمار کرد. بعد تا می­توانست مژه‌­هایش را از هم باز کرد. سیاهی چشم‌­اش شبیه قایقی بود که در پهنه­ی سفیدرنگی سرگردان بود.

"چشم­‌هایت خیلی زیبا هستند، هِروُ."

این کلمات را سال‌ها قبل از یکی از دوستان صمیمی­اش شنیده بود. او هم در جواب، شاکی ­یا نه گفته بود:

"فقط چشم­هایم؟".

این کلمات آخری را با شدت و تحکم بیشتری به زبان آورد. آیینه هم همه‌ی این کلمات را بی‌کم و کاست بازتاب داد. دستش را لای موهایش برد. با عصبانیت روسری سفید­ش را باز کرد. سرش را چند بار تکان داد و موهایش را به‌­هم ریخت.

"این آیینه تار است."

به جوش­های روی صورتش خیره شد. جوش­های سیاه. یکی دو تا هم نبودند. به تازگی هم یکی روی نوک بینیاش جا خوش کرده بود. صورتش را به‌­هم ریخته بودند. جوش روی بینی­‌اش بزرگ بود. شاید به اندازه‌ی یک بینی دیگر. فکر و خیال این جوش­‌ها اذیتش می‌­کرد. پس با عصبانیت صورتش را برگرداند و گفت:

"تو از این جوش‌­های نفرتی بیزاری. بی‌چشم و رو ...". از صدای خودش واهمه داشت. مکث کرد. ظن برد که در اتاق باز می­‌شود، اما تنهای صدای چکه‌ی شیر آب به گوشش رسید. درست مثل صدای دوران میل ساعت.

"پس بگو صدای ساعته." ساعت روی دیوار.

"چرا ساعت به این بزرگی پدر؟"

"یادگاری است دخترم. به اینجا می­‌آد. ببین اتاق چقدر قشنگ شده..."

هِروُ نگران لحظه‌ای انتظارکشیدنش بود. حواسش پرت لحظاتی شد که باید انتظار می‌­کشید. صورتش را برگرداند و گفت:

"این ساعت شاهد انتظارم است هیوا."

صدای منشی‌­اش به گوشش رسید که در سالن انتظار با کسی حرف می­زد: "مریض داخل اتاق است. خانم دکتر امروز وقت ندارد."

هِروُ آرام شد. حرکتی به خودش داد و پشت میز جا گرفت.

گوش کن ببین من چی می­‌گم توام تکرار کن.

"من... تو را... دوس..."

میل ساعت با خودش گفت: "اگر ساعت نبود، انسان زندگی آرام‌­تری داشت. آسوده خاطرتر بود."

آرزوی توقف ثانیه­‌شمارها در درونش جوانه زد.

"دوست داری به میل­ ساعت­‌ها ایست بدم، هیوا؟"

فکری به ذ‌هنش رسید. اگر میل‌­ها را تندتر بچرخانم، این انتظار کوتاه­‌تر خواهد بود.

"خوشت می‌­آد خودم رو آویزان یکی از میل‌­ها بکنم و مثل چرخ‌وفلک بچرخونمش؟"

آویزان یکی از میل‌­ها شد. میل ساعت تلوتلوخوران به عقب برگشت.

کاک سلیم دوست پدرش بود. حرف­اش پیش هِروُ ردخور نداشت. وقتی از او خواهش کرد، هِروُ به گفتن همین چند جمله بسنده کرد:

"قربان. معالجه‌ی این مریض، کار یک روز و دو روز نیست."

ته دل­اش به این فکر می­‌کرد که کاک سلیم برای درمان این مریض چقدر هزینه می­‌کند.

کاک سلیم گفت: "ازت چنین انتظاری ندارم دکتر هِروُ! طول دوره درمانش زیاد مهم نیست. هر چقدرم لازم شد هزینه کن. هیوا پسر باهوشی است. بهتره بگم نابغە است. دبیرستان را تمام کرده و دانشگاە قبول شده است. اما دو مشکل جدی دارد: اولی پول است. این یکی با من، برای او به هدر نمی‌­رود. ثروت و مال دنیا برای قوم و فامیل نباشد، به چه دردی می­‌خورد پس. دومی هم کار خودت است. هزینه‌اش پای من، درمانش با تو. نه. آنقدرها هم لال نیست. فقط نمی‌­تواند کلمات را به خوبی به زبان بیاورد. این دوازده سال مدرسه را هم با بدبختی تمام کرده است. اما، در دانشگاه، میان خوب و بد، دختر و پسر دانشجو، در شهر غریبه، نه ... تحمل نمی­ کند. زود رنج است. باید کمکش کنی. مطمئنم حرف زدنش بهتر خواهد شد. نابغه‌ای می‌­شود برای خودش."

هِروُ نمی‌­دانست چه‌ کار باید بکند. درمانش کار آسانی نبود. تمرین زیادی باید می­‌کردند. حرف زدن و حرف زدن و ... . اما به خستگی‌­اش می‌­ارزید. کاک سلیم دست و دلباز بود. جدا از این درمان چنین مریضی، در داخل شهر بلوا به راه می‌انداخت و شهرت و اعتبار بسیاری برای دکتر هِروُ دست و پا می­‌کرد.

هیوا بگو: " ... دکتر هِروُ... چطوری؟ خوبی؟ ..."

تشخیص کاک سلیم درست بود. هیوا مشکل حاد حرف­زدن نداشت. کم­رو بود. روزهای اول سرتاپایش عرق مینشست. سرش را پایین می­انداخت و بە کفش‌­هایش زل می­زد. باید رد لب و زبان خودش را در آیینە می‌­گرفت و حرف­‌های دکتر را تکرار می­‌کرد.

هِروُ مدام نق می­‌زد و می­‌گفت: " این آیینە تار است. تار و زشت. باید عوضش کنیم".

آیینه، هیچ‌وقت جزء اشیای مورد علاقه‌ی هِروُ نبوده است.

هیوا بعد از من تکرار کن، بگو "من پسر زرنگی‌­ام ... "

زرنگی و تیزهوشی تنها خصوصیت­‌های قابل توجه هیوا نبودند. جدا از اینها، هیوا خیلی جذاب هم بود. جوانی زیبا، کم­رو و طناز. هِروُ تا به حال به زیبایی و جذابیت او فکر نکرده بود.

پدرش متوجه نشده بود. گفته بود:

"هر اتاقی باید ساعت داشته باشد. چه برسد به اتاق به این زیبایی. اتاق کار خانم دکتر هِروُ ..."

در جواب پدرش، متفکرانه گفته بود:"ساعت از عمر انسان کم می­کند. تازه نمی­گذارد به کارمان برسیم. باید همیشه حواسمان بهش باشد تا ببینیم چند سال از عمرمان سپری شده است و چند سال دیگر وقت داریم."

باز پدرش قضیه را نگرفته بود. گفته بود:

"تو هنوز اول راهی ..."

"راستی تو چند سالته هیوا؟ "

حواسش بود که ساعت، نگاه هیوا را دزدید. هیوا سراسیمه خودش را به میل ساعت رساند و آونگ­‌آسا خود را از آن آویزان کرد.

"ببین هیوا تو داری خوب می­شی. خب پس چشماتو باز کن و رو به آیینه بهم بگو: ممنون هِروُ ..."

"ممنونم ازت ... هِروُ خانم"

خواهش می­‌کنم هیوا. این را از ته دلش گفت. به دقت قد و بالای هیوا را برانداز کرد. به یک پیکر افسانه‌ای شبیه بود. پیکری افسانه‌ای که هِروُ به حرفش آورده بود. پیکری که هِروُ از آن سهم داشت. پیکری که مال هیوا بود. باید هم اینطور می­‌بود.

"تو زرنگی... الان به زیبایی هم حرف می­‌زنی."

"تو زرنگی... الان به زیبایی هم حرف می‌­زنی."

دیگر به آیینه نیازی نبود. آیینه‌ای تار و زشت که باید تعویض می‌­شد. چشم‌­هایش را به چشم‌­های پیکرش دوخت. تاب نیاورد. نگاهش به سمت لب­‌های آقای پیکر منحرف شد. این لب‌­ها باید رازهای سر به مهر بسیاری را افشا می‌­کردند. پس چرا به حرف نمی‌­آمدند؟ همه چیز آماده بود. فقط کافی بود هیوا این رازها را به کلمه‌­ها ترجمه کند.

کدام کلمه‌ها؟

"به من نگاه کن و بگو تو زیبایی..."

هر آنچه در توان داشت مصرف کرد تا حرکت میل ساعت را متوقف کند. دلش کمی خنک شد. دوباره تکرار کرد.

" تو زیبایی..."

" تو زیبایی..."

این بانگ زلال در وجود هِروُ دوباره و دوباره می‌­شد.

"چشم‌­هایت... خیلی زیبا هستند."

"چشم‌­هایت... خیلی زیبا هستند."

فقط "چشم‌­هایم؟" این را از دوست صمیمی دوران دانشگاهش سوال کرده بود. حالا می­‌خواست از هیوا هم جواب این سوال را بشنود:

- فقط "چشم‌­هایم؟"

- فقط "چشم­‌هایم؟"

بگو "همه‌ی تنت زیباست."

"همه‌ی تنت زیباست."

"بگو..." "آخ... نه" اصلن لازم نیست چیزی بگی.

به پدرش گفته بود:

"چطور این ساعت از دوران می‌­ایستد؟"

پدرش جواب داده بود:

"نترس دخترم. از وقتی که یادمه این ساعت کار می‌­کند."

هیوا بگو: "من... تو را... دوست... دارم."

"من... تو را... دوس..."

باریکه‌ی نور به سطح آیینه رسیده بود و آرام‌آرام این طرف و آن طرف می­‌کرد.

میل ساعت درونش را بر هم می­زد.

مگر نگفتم بگو:"من... تو را... دوست... دارم"

"من... تو را... دوس..."

به پدرش گفته بود:

"ساعت انتظار را طولانی‌­تر می‌­کند."

پدرش متوجه نشده بود.

 

برچسب‌ها

مطالب مشابه