درباره‌ی «براُساسِ دوشسِ مَلفی»

سوزان چون آتش

رضا خباز

 

نوشتن درباره‌ی یک نمایش، فقط دو روز بعد از دیدن اجرا، چگونه است؟ آن هم نمایشی چون «براساسِ دوشسِ مَلفی» که پیچیدگی‌ بسیاری دارد. شاید تنها کلمات بتوانند از میان اغتشاشات ذهنی مسیری به بیرون بیابند چون چیزی بر اساسِ براساسِ دوشس ملفی.

پاییز 1393، رشت، اجرای آخر نمایش «و آنک انسان» نوشته و کارگردانی «محمدرضایی‌راد» در خانه‌ی فرهنگ گیلان، پروژکتور ساده کرایه‌ای به ناگاه می‌سوزد، افشین هاشمی، بازیگر کار، بعد لحظه‌ای بر اساس تجربه، چراغ مطالعه‌ی روی میز را برمی‌دارد و بازی نور برپا می‌کند، جبری لحظه‌ای که گویی بهتر از نور دائمی پروژکتور تخت است. نمایش غیر از این پروژکتور، هیچ نور دیگر و حتی طراحی صحنه، گریم و یا دکوری ندارد.

چندسال قبل‌تر، رفیقی دوره افتاده و متن رضایی‌راد، «ایده‌هایی درباره‌ی خیابان انقلاب: گذرگاه سیاست»، چاپ شده در «حرفه‌هنرمند» را روزهای متمادی برای هرکس دستش می‌رسد، می‌خواند. حالا یک ساعت است که دارد می‌خواند، در شبی بارانی، در کافه‌ای در رشت. خوانشی از مفهوم سیاست و حیات آن و تاریخ حذف‌شده از خلال نشانه‌های خیابان انقلاب.

نمایش‌نامه‌ی «دوشسِ مَلفی» نوشته‌ی «جان وبستر» چون دیگر تراژدی‌اش «شیطان سفید»، در تاریخ جامانده است، روایت مستقر، آثار شکسپیر را بر آن ترجیح داد. ولی مگر نمی‌شود با خوانشی نو، به همه چیز جانی دوباره داد؟ خوانشی که استخوان‌بندی داستان را حفظ کند و چیزهای معاصر دیگری به آن بیفزاید و شکلی دگر برآورد، چون خیابان انقلاب.

تابستان داغ 93، تهران، تماشاخانه‌ی مشایخی، ضلع شمال غربی چهارراه ولی‌عصر، افشین هاشمی در اعترافاتش در دادگاه استالین می‌رسد به لکنت، لحظه‌ی لکنتِ «و آنک انسان»، آن‌جا که رفیقش را می‌خواهد به ناروا دشمن خلق بنامد و نمی‌تواند و بعد چندین تلاش نا‌موفق عاقبت می‌گوید آن‌چه می‌خواهند. حالتش چیزی است که چند دقیقه بعد می‌گوید، عذاب بدن.

رضا بهبودی، احمد ساعتچیان، میلاد شجره، میلاد رحیمی، باران کوثری، فربد فرهنگ و باقی بازیگران نمایش «بر اساسِ دوشسِ مَلفی»، همه عذاب می‌بینند، عذاب بدن، مگس‌ها، سوسک‌ها، بوی تعفن و خیانت و تزویر، همه آزاردهنده است و رنج‌آور، بازتابی از عذابِ روان، عذابی که بدن‌های خود بازیگران را هم درمی‌نورد و شکلی بیرونی به خود می‌گیرد و البته اجرایی عالی از آن به نمایش گذاشته می‌شود.

همان تابستان داغ، کنجِ روبه‌روی تماشاخانه‌ی مشایخی، تئاتر شهر، سالن سایه، متنی از نغمه ثمینی به روی صحنه است. روز قبل از دیدن «و آنک انسان»، متن مصائبِ درگیری نویسنده‌ای با سانسور را روایت می‌کند، روایتی توسط خود نویسنده. بازی‌ها و هدایت ضعیف، متن شعاری و طرح کارگردانی پیش پاافتاده اجرا را شکل می‌دهند، احمد ساعتچیان یکی از بازیگران کار و محمدرضایی‌راد مشاور متن است.

راوی نمایش «بر اساسِ دوشسِ مَلفی»، تاریخ را به چالشی جانانه می‌کشد، زمان را می‌شکند، فاتحان را چون مغلوبان حقیقی تاریخ نشان می‌دهد،  مرگ و رستگاری را پیوند می‌زند و تصویر مردمان فرودست را به میان می‌آورد. او قرار است بر پشته‌ای کشته، پرچم‌های فاتحان را به آتش بکشد، به جبران ناتوانی‌اش در تغییر مسیر شقاوت.

آذر، ماه آخر پاییز، سال 77، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده به فاصله‌ی اندک از هم ناپدید می‌شوند، تن‌های سردشان چند روز بعد یافته می‌شود. اولی نویسنده «انسان در شعر معاصر یا درک حضور دیگری» با استفاده از آرای باختین و دیگری مترجم «سودای مکالمه، خنده، آزادی»، نوشته‌ای از او.

نمایشِ پاییز 95، بازیگر اصلی و کارکتر محوری پیش‌برنده ندارد، به‌جایش گفت‌وگویی میان جایگاه‌ها وجود دارد و دیالوگ باعث حرکت است. گفت‌وگویی میان نقش‌ها، میان کاردینال، دوک، دوشس، دلیو دی‌فرانچسکو، بوزولا، جولیا و مردمان فرودست، گفت‌وگویی میان تفاوت‌ها، گفت‌وگویی از جنس آن چیزی که باختین در آثار داستایفسکی می‌یابد. خوانش باختینی اما مفصل‌تر هم می‌تواند باشد، مهمانی بالماسکه چون کارناوال، مفهوم نقاب‌ها و نقاب مفستوفلس و بی‌زمانی و بی‌مکانی. افزوده‌های رضایی‌راد و ثمینی به متن اصلی، ستون‌های بنای اجرایی درخشان می‌شوند.

سال 94، خانه‌ی گروه تئاتر خانه، رضایی‌راد، متنی از عباس نعلبندیان را از دل تاریخ احضار می‌کند، «داستان‌هایی از بارش مهر و مرگ». فراموش‌شدگان و حذف‌شدگان به‌روی صحنه می‌آیند، این‌بار با دکورهایی سنگین و نورپردازی پیچیده، اجرا اما به‌غایت کُند و بازی‌ها غیرروان و آزاردهنده است. روایت ملال‌انگیزِ ملال. حالا «تئاتر ویروسی» که قرار بود در آن متن اهمیت داشته باشد و باقی جلوه‌های تئاتر رسمی کمرنگ باشد، گویی خود ویروسی شده است، ویروسی که کارکردهایش را مختل کرده است.

تئاتر مستقل، خیابان کنار پارک دانشجو، مهر 95، دوشسِ مَلفی، در قالبی بر اساس، نمایشی بدون دکور، با کمترین گریم و طراحی لباس حداقلی، چون ویروسی به درون تماشاگر نفوذ می‌کند، با متن، حالا متن تمام ظرفیت‌هایش را بروز داده است و حتی چیزی بیشتر.

دی ماه سال 92، اولین دیدار هنرمندان و رئیس جمهور جدید، نغمه ثمینی سخنران است، از حذف‌شدگان می‌گوید و مرارت آن‌ها: «پس بگذارید من این‌جا صدایی باشم که شاید شما کم‌تر می‌شناسیدش: صدای خاموش‌ماندگان و حذف‌شدگان». اعتراضی رادیکال به وضعیت تئاتر و با حذف عناوینی بیرون از تئاتر، احتمالا به دلیل بی‌ربطی به سخنرانی و وقت کم.

میانه‌ی نمایش، سه سال بعد، عناوین ظاهر می‌شوند، فرودستان، بزهکاران و دیوانگان و قاضی سابق درست‌کاری در میانشان، شمایل‌ها ظاهر می‌شوند، آن‌ها که مرگ‌شان هم شیوه‌ی خودش را دارد،  الیگارشی مرگ.

شب بارانی، رشت، کافه، پاراگراف پایانی مقاله‌ی نشریه‌ی حرفه هنرمند: «در آن‌جا (خیابان انقلاب) هم در درون باشندگان اصلی این معبر، یعنی کتاب و دانشجو، باز هم همین چالش میان «نهاد»، «فراخود» و میان همان «امر ممنوعِ سرکوب شده» و «نام پدر» در شکلی دیگر وجود دارد».

دقایق پایانی اجرا، دوک، برادر دوشس، که عاشق اوست، در حال جنون به جلوی صحنه می‌آید و دست تماشاگری را می‌گیرد و می‌گوید: «این لحظه، این لحظه بی‌زمان و بی‌مکان»، و همین چون نشانه‌ای شقاوت معاصر را هدف می‌گیرد. همان که دانیل دی بوزولا خطابش می‌کند: «چرا با من چنین می‌کنید، من که حلقه به گوش استبدادتان بودم».

نیمه شب، خیابان آزادی، دو شب بعد از اجرا. خیابان خلوت است و تنها عده‌ای در تکاپوی آغاز محرم. فکر مغشوش و مشغول همان است که از ابتدا بوده، چگونه تئاتر «بر اساسِ دوشسِ مَلفی» شکل گرفته است، چگونه به سنت  تاریخ فرودستان و انقلاب مردم وفادار مانده است و چگونه تئاتر ویروسی خود را بازیافته و از تفاخر قبلی جدا کرده است. جواب شاید در نقطه‌ی یکی‌شدنِ فرم و محتوا باشد، آنجا که کار، روایتِ «بی‌چیز» مردمان عادی است که نمی‌خواهند ملال‌انگیز بمیرند، روایتی از خلال نمایش رقت‌بار حذف کنندگان‌شان.

* عکاس: نوشین جعفری.

برچسب‌ها

دیدگاه‌ها و نظرات

مطالب مشابه