درباره‌ی رمان «دریای خاکستری» نوشته‌ی مولود قضات

پنجاه سایه‌ی خاکستری

شاید نتوان نویسنده‌ای را پیدا کرد که رمان بنویسد اما برای شخصیت‌های رمانش پرونده سازی نکرده باشد. این فرآیند برای بسیاری از نویسنده‌ها روی کاغذ و همزمان با نوشتن طرح اولیه داستان اتفاق می‌افتد و برای خیلی‌ها در ذهن پیش می‌رود و غریزه و شهود راهنمای آنها می‌شود. شخصیت پردازی مناسب مرهون همین پرونده سازی است. هر چه پرونده اولیه‌ای که برای شخصیت‌ها ساخته‌ایم جامع‌تر باشد، تصویری که در طی مسیر داستان ارائه می‌دهیم روشن‌تر و حتما با ماجراها همراه‌تر خواهد بود، همان چیزی که در ناتور دشت به کمال می‌توان دید.

شاید نتوان نویسنده‌ای را پیدا کرد که رمان بنویسد اما برای شخصیت‌های رمانش پرونده سازی نکرده باشد. این فرآیند برای بسیاری از نویسنده‌ها روی کاغذ و همزمان با نوشتن طرح اولیه داستان اتفاق می‌افتد و برای خیلی‌ها در ذهن پیش می‌رود و غریزه و شهود راهنمای آنها می‌شود. شخصیت پردازی مناسب مرهون همین پرونده سازی است. هر چه پرونده اولیه‌ای که برای شخصیت‌ها ساخته‌ایم جامع‌تر باشد،  تصویری که در طی مسیر داستان ارائه می‌دهیم روشن‌تر و حتما با ماجراها همراه‌تر خواهد بود، همان چیزی که در ناتور دشت به کمال می‌توان دید. سلینجر در این کتاب به خوبی با دیالوگ‌ها و مونولوگ‌هایی که برای هولدن کالفید می‌سازد، ظاهری که از او تصویر می‌کند و بزنگاه‌هایی که چنین شخصیتی ایجاد می‌کند، تقابل او با اجتماع و شوریدگی و عصیان او را که برجسته‌ترین ویژگی شخصیتی اوست به رخ می‌کشد.

 در کتاب دریای خاکستری نوشته مولود قضات نیز، تلاش نویسنده برای رسیدن به شخصیت پردازی مناسب را شاهد هستیم. درنا، شخصیت اول داستان، دختری حدوداً بیست ساله و مبتلا به صرع است. در برخورد با چنین شخصیتی توقعِ دیدن مشخصاتی متناسب داریم، یعنی به تناسب بیماری و باری که بیمار از کودکی به دوش کشیده، خصوصیاتی در این افراد شاخص‌تر است؛ مثلا پرخاشگری، یا مدارای بیش از حد و صفاتی از این دست.

حرف‌های درنا و کارهایی که می‌کند خیلی خاص و منحصر به شخصیت اوست. و ما را به خصوصیات شخصیتی او و جهان بینی خاص او، به عنوان دختری که از کودکی با بیماری دست و پنجه نرم کرده، رهنمون می‌کند. مثلًاً، کله شقی و لجبازی او که به خاطر مدارا و ترحم خانواده و تن دادن شان به خواسته‌های او بوده را می‌توان به طور واضح در ماجراهایی که با کاظم دارد و فرارش از خانه برای رسیدن به او دید.

درون گرایی خاص درنا نیز به خوبی نمایش داده شده است. او به خاطر بیماری‌اش احساس جدایی از دیگران و تنهایی دارد و این باعث می‌شود به هنر و شعر بیش تر رو بیاورد و حتا در نهایت کتاب شعری منتشر کند. او در توصیف حمله‌های صرع خود نیز از تعابیری شاعرانه استفاده می‌کند؛ « فقط من بودم و آوای درررینگ درررینگِ زنگوله‌ها. پشت شمشادها، محو تماشا شدم. کاروان‌دار مثل علی بابا، سر و رویش را بسته بود. شترها به ترتیب و یک به یک، پشت سرش می‌آمدند. عدل‌های کاه روی کوهانشان لمبر می‌زد و دانه‌های کاه را توی هوا پرواز می‌داد. زنگوله‌های برنجی زیر گلویشان درررینگ درررینگ می‌کرد... »

در بیش‌تر جاهای داستان وقتی قرار است حمله صرعی به سراغ درنا بیاید تعبیر کاروان شتر و درینگ درینگ زنگ‌هاشان را که کم کم طنین ِ « دررررنا» پیدا می‌کند، می‌بینیم. گویی که صرع در قالب کاروانی اسم او را صدا می‌کند و به عالم دیگری می‌بردش. علاوه براین، در حاشیه، چنین تعبیری تصویر روشن‌تری نیز از موقعیتی که درنا درگیر آن است به خواننده ارائه می‌شود.

گوشه‌گیری و میل به تنهایی هم بخش دیگری از شخصیت درون گرای درناست. مثلاً، وقتی تلاش خانواده‌اش را برای پذیرفتن خواستگارش می‌بیند سعی می‌کند از آنها فاصله بگیرد و در خلوت خود فرو رود، گرچه خیلی وقت‌ها گریزی از حضور و همراهی‌ پیدا نمی کند: «... کهکشان من صدها سال نوری از مردم زمین فاصله دارد. مردم را می‌بینم و نمی‌دانم چه کار می‌کنند. نه می‌توانم میان‌شان بروم و نه می‌توانم تنها زندگی کنم. دیر شده. یاد گرفتن، سخت است. از خود بیرون آمدن و به میان مردم رفتن سخت است. باید چشمم را ببندم و بپرم. مثل خوابی که هر شب می‌بینم. لب ساحلم و دریا خاکستری است. مردم صدایم می‌زنند بیا تو آب. تا پا می‌گذارم دریا دره‌ای شده پر از مه. شاید خواب نیست و این سقوط، هر شب تکرار می‌شود و هر صبح استخوان‌هام جمع می‌شود و می‌شوم درنا، تا شبی دیگر و سقوطی دیگر. چاره‌ای ندارم. نمی‌توانم بگویم نیاید. باید پا بگذارم توی این دریای خاکستری.»

یک دندگی درنا در برخورد با زری جان ( مادرش) و صدری ( پدرش) و اوج و فرودهای درگیری با برادرش، امیر علی، که همگی انعکاس رفتار آنها با بیماری درنا از کودکی تا کنون است هم به نفع شخصیت پردازی خوب و متناسب با موقعیت درناست.

ابعادی از شخصیت درنا هم خاص خود او به عنوان دختری بیست ساله و متأثر از محیط و تربیت خانواده است. مثلا رک گویی و صراحت لهجه درنا آن جا که در برخورد با نگاه اسنوبیست مادربزرگ، یا پدرش به کاظم آشکارا از کاظم و قشر او دفاع می‌کند، یا آن جا که در مواجهه با نگاه تحقیرآمیز زن دایی و دختر دایی‌اش به معلولیت سید سالم صراحتا از نگاه آنها انتقاد می‌کند.

طیف‌های مختلف شخصیت درنا که همه با ارتباطی معقول و باورپذیر با بیماری و خانواده و محیط او به تصویر کشیده‌ است، نهایتاً، شعاع نور واحدی را ساخته‌ که مخاطب را مجذوب می‌کند؛ همچون دریای خاکستری پیش روی درنا که نورهای رنگارنگ‌اش او را محو خود کرده‌اند.

برچسب‌ها

دیدگاه‌ها و نظرات