درباره‌ی رمان «دریای خاکستری» نوشته‌ی مولود قضات

شبح شاعری

رمان دریای خاکستری نثر خوب و روانی دارد و همین نثر توانسته توصیف‌های ذهنی راوی و دنیای بیرون شخصیت‌ها را به درستی ترسیم کند. آن جا که از مکان می‌گوید یا از اشیا، رنگ‌ها، طرح و لباس‌ها بخصوص لباس عروسی، حتا برای تصویر آشپزخانه این نثر در خدمت روایت و ایجاد تصویرهای زیبایی است.

رمان دریای خاکستری نثر خوب و روانی دارد و همین نثر توانسته توصیف‌های ذهنی راوی و دنیای بیرون شخصیت‌ها را به درستی ترسیم کند. آن جا که از مکان می‌گوید یا از اشیا، رنگ‌ها، طرح و لباس‌ها بخصوص لباس عروسی، حتا برای تصویر آشپزخانه این نثر در خدمت روایت و ایجاد تصویرهای زیبایی است. شخصیت اصلی هم تمایلات شاعرانه دارد و این شاعرانگی با همین نثر پیش می‌رود و دغدغه‌های شخصیت اصلی نشان داده می‌شود. گرچه انتظار می‌رود شاعرانگی شخصیت اصلی در کلام و دیدگاه او به دور و بر هم وجود داشته باشد اما جاهایی این همراهی حس شاعرانه و واژه‌های آن کم رنگ می‌شود وبیشتر در ذهن او این شاعرانگی وجود دارد و این حس به بیرون و دنیای اطراف کم دیده می‌شود. حتا آن جایی که اطرافیان "درنا" یعنی شخصیت اصلی اصرار دارند بر این که "درنا" ناتوان از اداره خود است  انتظار می‌رود این شاعرانگی با کلام و ذهنیت او پررنگ‌تر  شود و به عنوان حربه‌ای برای آن چه می‌خواهد، باشد ولی در این جور جاها حس شاعرانه در کلام و یا نیازهای شخصیت دیده نمی‌شود. اما پر رنگ‌تر از این حس شاعرانه‌ی درنا، خواست بزرگترهای اوست که بر ناتوانی و درماندگی او اصرار دارند و می‌خواهند به درنا بقبولانند که هنوز نیاز به دیگران دارد و نمی‌تواند به تنهایی کاری انجام دهد. برای این والدین دائم مراقب، هنر و شعر و شاعری آن چیزی نیست که بتواند از دخترشان مراقبت کند.  انگار خود "درنا" هم پذیرفته که ناتوانی و درماندگی غالب بر هر نوع کنش و واکنش اوست. در چند جایی که تلاش می‌کند تا با کمک همسایه به سراغ خواسته‌ی خود برود آن قدر قدم‌های کوتاه و کمی بر می‌دارد که گویی دیگران را به طرف خود می‌خواند که بیایید و من را از این تنهایی و بلاتکلیفی نجات دهید. هنر و شعر آن قدر در "درنا" نهادینه نشده که بتواند از آن به عنوان سپری و یا حتا پرشی دربرابر زندگی خود در مقابل دنیای اطراف راهی بیافریند.  آیا" درنا" می‌خواهد و یا می‌داند که ممکن است بتواند با حس شاعری و نقاشی بر هر آن چه دیگران ضعف می‌بینند غلبه کند؟ آیا می‌خواهد با کمک هنر و خلوت خود، درون و ناتمام‌های خود را بیرون بریزد؟ آیا "درنا" توانسته با تکیه براین توانایی خود به نیازهای درونیش پاسخ دهد؟ آیا با این لطافت طبع می‌تواند بر هر آن چه دیگران می‌بینندش غالب شود؟ گرچه  با شروع خوبی این حس در خدمت شخصیت آمده اما در چند فصل بعد از شروع کم رنگ‌تر شده  و حفاظت و مراقبت اطرافیان بر "درنا" آن قدر زیاد می‌شود که نشان داده می‌شود "درنا" کسی نیست غیر از آن چه دیگران می‌بینندش و سعی در مراقبت او دارند تا جایی که گاهی چنین به نظر می‌رسد این شخصیت هم فلج فکری است و هم فلج جسمی. "درنا" می‌خواهد و سعی کمی هم می‌کند تا در خدمت حس‌های خودش باشد و همه چیزهایی که ازش دریغ کرده‌اند را تجربه کند و آن چه خود می‌پسندد را عملی کند، اما این جدال ذهن و ضعف جسم او را بیشتر وقت‌ها ناتوان و عاجز نشان می‌دهد و خلوتی برای او نمی‌گذارد. او به حمایت دیگران وابسته شده و اجازه کمی دورتر رفتن را از او سلب کرده است و به همین دلیل اجازه می‌دهد دائم شبحی او را در دست بگیرد "شبح غش کردن" تا از دنیای واقعی به خلسه‌ی فراموشی ببرد و در آن جاست که شعر و شاعری  هم نمی‌تواند نجاتش دهد.

 


برچسب‌ها

دیدگاه‌ها و نظرات