درباره‌ی رمان «دریای خاکستری» نوشته‌ی مولود قضات

هرشب خواب می‌بینم لب ساحل‌ام و دریا خاکستری است

بوکوفسکی شعری دارد با این مضمون: آنچه را عاشقانه دوست می‌داری دریاب و بگذار تو را بُکشد. بگذار غرقت کند در آنچه هستی. بگذار برشانه‌هات بچسبد، سنگین‌ات کند و تو را به ­سمت پوچی ببرد. بگذار بُکشد و تمامت را ببلعد. زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت، دیر یا زود. اما چه ­بهتر آنچه دوستش می‌داری تو را بکشد.

بوکوفسکی شعری دارد با این مضمون: آنچه را عاشقانه دوست می‌داری دریاب و بگذار تو را بُکشد. بگذار غرقت کند در آنچه هستی. بگذار برشانه‌هات بچسبد، سنگین‌ات کند و تو را به ­سمت پوچی ببرد. بگذار بُکشد و تمامت را ببلعد. زیرا هرچیزی تو را خواهد کشت، دیر یا زود. اما، چه ­بهتر آنچه دوستش می‌داری تو را بکشد.

 درنا، قهرمان رمان دریای خاکستری، در همین وادی قدم گذاشته، شعر می‌گوید و به‌رغم مخالفت‌ها در تلاش است با آنکه دوست دارد زندگی کند. در همان سطرهای اول کتاب می‌گوید.

این مانیفیست درناست، بارها برای اطرافیانش بیان کرده و بی‌فایده ا­ست. گویا خانواده‌اش به ارث برده‌اند که عشق و علاقه‌شان را زیر پا له کنند. مادربزرگ، پدر و مادر، بانو، مریم، هیچ‌کدام به فرد دلخواه‌شان نرسیده‌اند. سال‌ها با دیگری زندگی کرده و هنوز به یاد دلداراند با این‌حال سد­­ راه درنا می‌شوند؛ به این بهانه که از لحاظ اصل و نسب و تمکن مالی­ از داماد سراند. اما مانع پیش­روی قهرمان محدود به این کلیشه نیست. رفته‌رفته زخم‌های خانواده سر باز می‌کند و کهنه دردی لاعلاج، عارض می‌شود: مثلث عشقی پدر، رفیقش و معشوقه‌ای که بعد گذشت سال‌ها هنوز پنهانی با هم در ارتباط اند. پدر، دسیسه کرده تا دخترش به عشق پشت پا بزند مبادا سرنوشتی مشابه معشوقه پیدا کند. صدری از آن دسته مردهاست که وصفش در صفحه 133 آمده:" مردی که یک‌بار عاشق شود، مثل زمینی است که یک‌بار سیل ازش گذشته باشد. خطرناک می‌شود و نباید با خیال آسوده سرت را بگذاری رویش. چون تو خوابی و زمین بیدار."

داستان دیر شروع می‌شود. اصل ماجرا در پایان ربع اول کتاب خودنمایی می‌کند. اما به نظر می‌رسد جزیی از طرح و به هدف القاء حس غرق شدگی است. مدخل داستان به گونه‌ای روایت شده که مخاطب در دنیای متن دست و پا بزند. راوی شاعر است، صرع دارد و مدام در افکارش غرق می‌شود. از همان ابتدا بنا را براین می­گذارد که « خیال هم مثل دریای مازندران است. آدم می‌رود لب ساحل و اصلا نمی‌خواهد لباسش را خیس کند، فقط کمی پاچه‌هاش را بالا می‌زند تا موج نرم نرمک بخورد به ساق پاش و یکهو می‌بیند تا کمر توی آب است. »

درنا به همه چیز و همه کس، حتی به شک هم شک می‌کند. اما عادت‌هایی دارد که مثل کیسه، روحش را نگه داشته‌اند و اجازه نمی‌دهند خالی ­شود و فرو بریزد.

درنا عادت دارد برای شناخت هرچیز به­ درون آن راه پیدا کند. به هوا چنگ نمی‌زند بلکه روی زمین پی الماس می‌گردد و در نهایت به همان چیزی که شک کرده، یقین می‌کند.

 دریای خاکستری تعبیر رویای درناست: "هرشب خواب می‌بینم لب ساحل‌ام و دریا خاکستری است. تا پا می‌گذارم دریا دره­ای شده پر از مه. این سقوط، هر شب تکرار می‌شود و هر صبح استخوان‌هام جمع می‌شود و می‌شوم درنا، تا شبی دیگر و سقوطی دیگر."

برچسب‌ها

دیدگاه‌ها و نظرات