یادداشتی درباره‌ی «یخ در جهنم» نوشته‌ی نسترن هاشمی

یخ در جهنم، تقدیر یا تصمیم

یخ در جهنم نوشته نسترین هاشمی رمانی است ساده و پذیرفتنی با راوی دانای کل. داستانی سرراست و صمیمی از کوچه‌های خاکی تهرانی که در انتظار تجدد حتی آب و جارو هم نشده اما امیدوار است به تولدی دیگر برسد.

مولود قضات

 

یخ در جهنم نوشته نسترین هاشمی رمانی است ساده و پذیرفتنی با راوی دانای کل. داستانی سرراست و صمیمی از کوچه‌های خاکی تهرانی که در انتظار تجدد حتی آب و جارو هم نشده اما امیدوار است به تولدی دیگر برسد.

«اولین شعاع‌های خورشید برف‌های بالای کوه البرز را قرمز کرده بود که درشکه‌های پر از صندوق و بار و بنه از کوچه‌های تنگ و باریک خاکی راه افتادند. دو اسب و یک یابوی مردنی که قرار بود خانواده‌ را با لَلِه و دده و ننه به شمیران ببرند از همان اول راه لنگ می‌زدند.» ص۲۳

 داستان با یک زایمان سخت شروع می‌شود. با شبی که مریم با برادر دوقلوش کلنجار می‌رود برای زودتر زاده شدن.  احمد شاه عروس کشان دارد و برخلاف معمول داده توپ در کنند توی ارگ سلطنتی. کاری که سابقه نداشته. پس اوضاع دارد فرق می‌کند. همه کس حتی حاج‌آقا ابوالقاسم هم بوی این تغییر را شنیده و هیچ هم خوشش نیامده اما مگر می‌شود جلو تغییر را گرفت؟ وقتی بخواهد بیاید یک هو سر بر می‌داری می‌بینی دخترت به جای پیچه، چادر چرخی سر گذاشته. مریم  فرزند زمانه‌ی بحران و تغییر است. بیست سال از زندگی مریم مصادف شده با یکی از پرالتهاب‌ترین برهه‌های تاریخ ایران، حکومت احمد شاه، آمدن سید ضیاء وسردار سپه، زمزمه‌های جمهوری، پادشاهی رضا شاه.

قحطی دوم که شروع شده، خانواده‌ مریم می روند ییلاق و مریم شنا یاد می‌گیرد. البته بعد از برادرش، محمد‌حسن.

 وقت مدرسه‌اش که می‌شود، در کشور سجل و سند اجباری شده است. محمد‌حسن می‌رود مدرسه و بعد مریم می‌رود به مکتب.

 روزنامه‌ی زنان که در آمده مریم با تار آشنا می‌شود، در خانه‌ی بیگی خان شخصیت و اعتباری کسب می‌کند. حالا که دارد کم کم اجتماعی می‌شود راهش هم از خانواده و حتی محمد‌حسن سوا می‌شود. همزمان با این بلوغ، اوضاع سیاسی کشور هم تغییر کرده و حکومت عوض می‌شود. بستر تاریخی رمان با قصه‌ی تلاش مریم برای رسیدن به نگاهی تازه در پس و پیش و افت و خیز پیش می‌رود. گاهی این جلو می‌افتد و گاهی آن.

 مریم که تولد و رشد و سروشکلش با خواهرانش توفیر دارد، ازدواجش هم باید تحولی اساسی باشد که هست. فرامرز خان زرتشتی عاشق مریم می‌شود. زمینه‌های این دیدار خوب درآمده.  مریم گام به گام دارد به سوی نگاهی فراتر از پیرامونش می‌رسد. تلاش می‌کند تا همراه پیدا کند. حرفش را بفهمند و خودش را اثبات کند. دیگر، وقایع شهر به پای آشوب‌های درونی مریم نمی‌رسد و عقب می‌ماند.  تضاد و تقابل فرهنگی، مذهبی و حتی سیاسی وارد خانه‌ی مریم شده. مریم دختر پر شروشوری نیست و انگار این سرنوشت است که او را در دامن تقلای نو‌گرایی انداخته. اما هر که در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند و مریم هم بیشتر رنج می‌کشد.

به نظر من تولد و رشد و بلوغ مریم همزمان شده با بلوغ تاریخ ایران و خانم هاشمی یکی از بحرانی‌ترین دوره‌های ایران بعد از روی کار آمدن قاجار را زمینه‌ی رمانش کرده است.  مدرسه زنان، کشف حجاب،  باز شدن پای ایرانیان به فرنگ. باز شدن جای موسیقی در خانواده‌های سرشناس و مطرحی مثل بیگی خان و و تحولات سیاسی و شروع دوران نوسازی رضاشاه.

 بافت سنتی، مذهبی خانواده‌ی مریم نه شاهزاده و خانزاده ‌اند و فرنگ رفته که راحت به اسباب تجدد دسترسی داشته باشند و نه فقیر و پاپتی که پابندی به سنت‌ها برایشان علی‌السویه باشد و دغدغه‌شان نان شب باشد و بس.  وقتی این تغییر و نگاه تازه به این بافت نفوذ می‌کند نشان از یک تغییر عمیق دارد که در ادامه می بینیم گمان درستی بوده است.

مریم همزمان با ورود لباس فرنگی به ایران و واقعه‌ی مسجد گوهرشاد پوسته‌ی ترس را می‌شکند و از انفعال در می‌آید. هر چند مریم همیشه فراتر از سطح خانواده‌ی خودش می‌خواسته اما شرایط هم برایش جور می‌شده  و کلاً شرّ و شوری نداشته. همان‌گونه که یک دختر از آن طبقه باید باشد بوده و تحولاتش درون دایره‌ی بسته و کوچکی است. به طوری که کسی ازش به بدی اسم نمی‌برد و مشخصات دختر خوب را حفظ می‌کند.  در پایان مریمی دیده می‌شود برجسته‌تر از خانواده، که آماده شده برای ساختن و حرکت. تجربه و علمی که اندوخته را می‌خواهد به کار بیاندازد، بدون تکیه به شانس و تقدیر. مریم این‌بار روی پاهای استوار خودش متولد می‌شود.

 

۱۲ آذر۹۴

برچسب‌ها

دیدگاه‌ها و نظرات