پرونده‌ی ویژه: «چرا باید رمان فارسی خواند؟»

وقتی مارها با هم عروسی کنند

ما نیازمند بازگشت به دوره‌ای هستیم که نوجوانی برای کش‌رفتن یک مجموعه داستان خوب یک ماه تمام عذاب‌وجدان داشته باشد و هر روز ظهر مثل مگسی غول‌پیکر بچسبد به شیشه کتابفروشی طهوری و آخر سر از پس وسوسه‌اش برنیاید.

یک

هنوز بخت یارم نشده کوروش اسدی را ببینم. اما یک روز هرجا که هست، پیدایش می‌کنم. برایش تعریف می‌کنم که چطور تابستان 82، یک جلد باغ ملی‌ از کتاب‌فروشی طهوری کش رفته‌ام. برایش تعریف می‌کنم که چطور کنار چرخ زیگزاگ‌دوز چمباتمه نشسته‌ام و وقتی کارگرهای افغانی چرت نیم‌دار ظهرشان را می‌زده‌اند و وقتی بوی استون و چسب فرنگی سرم را به دوران انداخته بوده، کتابش را کلمه کلمه هورت کشیده‌ام. برایش تعریف می‌کنم که چطور از ترس، از لذت، از عذا‌ب‌وجدان لرزیده‌ام و خوانده‌ام و مدام ساعت را نگاه کرده‌ام که وقت نهار تمام نشده باشد. برایش تعریف می‌کنم که هنوز بخش‌هایی از کتابش را یادم مانده.

زن گفت : می‌خواهی پادشاه عربستان باشی؟

. . .

مرد گقت : مارها کی با هم عروسی می‌کنند؟

. . .

زن گفت : دل‌دردم خوب می‌شود وقتی مارها با هم عروسی کنند.

 

 

دو

چرا کسی کتاب‌های من را نمی‌خواند؟ چرا کسی به کش رفتن کتاب من فکر نمی‌کند؟ چرا من بیهوده، بی‌مخاطب، در برهوت فریاد می‌کشم و صدایم به گوش کسی جز خودم نمی‌رسد؟ این سوال‌هایی است که ذهن نویسنده‌ی امروز را اشغال کرده. در جامعه‌ای هشتاد میلیون نفری، هزار جلد کتاب نحیف ماه‌ها در انبار ناشر می‌ماند و می‌پوسد و کسی خریدارش نیست. مشکل کجاست؟

آیا اوضاع اقتصادی چنان خراب است که کتاب به آرامی در حال حذف شدن از سبد خرید خانواده است؟

بله.

آیا ظهور اینترنت و دسترسی آسان به محصولات فرهنگی دنیا در این قحطی مخاطب مؤثر است؟

بله.

آیا نابودی نهادهای صنفی، غیبت ادبیات معاصر در نظام آموزشی، وجود ممیزی و . . . از دلایل این معضل‌اند؟

بله.

اما این تمام ماجرا نیست. خواننده کم‌تعداد ایرانی ـ این گونه‌ی مقاوم و نادر ـ استر و موراکامی و سداریس را می‌خرد و بی‌اعتنا از کنار کتاب داستان‌نویس ایرانی رد می‌شود. کتاب هرابال و پاموک و ایشی‌گورو را به چاپ چندم می‌رساند و چشمش را بر قفسه‌ی کتاب‌های خسروی و ارسطویی و کاتب می‌بندد. به دنبال ترجمه جدید آثار درخشان نویسندگان گمنام پایگاه انتشاراتی معروف را هر هفته بازبینی می‌کند و حتی خبر نمی‌شود کتاب جدید آذردخت بهرامی یا رضا جولایی منتشر شده است. مسئولیت این بحران با کیست؟ نویسنده، ناشر، خریدار، منتقد، روزنامه‌نگار، حاکمیت، کدام یک؟ بی‌شک همه. خانم‌ها آقایان ما همه مقصریم.

قصه از جایی آغاز شد که پس از دوم خرداد، نفس تازه‌ای در پیکر نیمه‌جان ادبیات داستانی معاصر دمیده شد. صدای زنانه، صدای روشنفکری از پس سال‌ها اسارت در محاق، صدای ادبیات زبان‌گرا و فرم‌گرا در ارکستری ناهماهنگ اما شنیدنی بلند شده بود و مردم برای نشستن روی صندلی‌های سالن، برای شنیدن این سمفونی درهم‌آشفته و لذت‌بخش سر و دست می‌شکستند. در روزگاری که روزنامه‌ها هر روز به چاپ سوم و چهارم می‌رسیدند، فروش کتاب به نسبت سال‌های پیشین تکان مختصری خورده بود.

همین استقبال نیم‌بند و ناچیز، شامه تیز بازار را به کار انداخت تا سود را بو بکشد و خودش را به این سفره محقر برساند. برای بازار کتاب طبقی از معرفت نبود. برای بازار کتاب تکه‌ای جداشده از روح نویسنده و پیوسته با جان مخاطب نبود، برای بازار کتاب کالا بود. چیزی که فروخته می‌شد و بدل به سکه بهار آزادی و میتسوبیشی گالانت می‌شد. چیزی در ردیف لنت ترمز و پارچه کرپ چادری و کله قند ورامین. باید تولید می‌شد، باید فروخته می‌شد، باید تبدیل به صفر حساب بانکی می‌شد.

تراژدی همیشگی تکرار شد. با عنان‌داری و میان‌داری بازار، خالق اثر هنری مجبور به پیروی از منطق بازار شد. ذائقه‌ها به سمت یکی‌شدن کشانده شد. یگانه فرمول محاسبه این بود؛ چه کاری بیشتر و بهتر می‌فروشد؟ و پاسخ ساده بود. کاری که به آسانی خوانده و فهمیده شود، از الگوهای دیرآشنای فرهنگ عامه پیروی کند و خدای‌ناکرده در هزار خوان پیچیده ارشاد گرفتار نشود. ناشران دست مؤلفان چنین آثاری را به گرمی می‌فشردند. منتقدان صفحه‌های متعددی در توصیف این آثار سیاه می‌کردند و فروشندگان و نویسندگان و خوانندگان ناچار تابع این مد بودند. تایع تب تند اقبال به کتاب‌های متوسط. به کتاب‌هایی که گراور کم‌رنگی از کتاب‌های متوسط دیگر بودند. گوبلن‌های بنجلی که از روی عکس‌های بی‌کیفیت تابلوهای کم‌ارزش بافته شده بودند.

در این میان اگر اثر درخشانی پیدا می‌شد، بلافاصله زیر نمونه‌های متعدد و متوسط مشابه‌اش دفن می‌شد. ذهن آگاه می‌تواند قیاسی کند بین آثار متعددی که در حال و هوای داستان‌های زویا پیرزاد تولید و عرضه شد، با حجم لباس‌های بنجلی که هر سال به تقلید از مد بهاره فرنگ، در چهارراه سلسبیل و کوچه برلن تهران به فروش می‌رسد.

حالا بازار موفق شده بود. ظرف تنها چند سال سلیقه‌ی یکسان مخاطبان را شکل داده بود. ادبیاتی آسان، بدون فرم، بدون زبان، بدون محاکات سیاسی و اجتماعی حقیقی، با موضوعاتی روزمره و پیش‌پاافتاده. ادبیاتی سترون، اخته، بدون تشخص. خریداران به کتابفروش مراجعه می‌کردند و از کتاب‌فروش مشابه فلان عنوان داستانی را می‌خواستند که هفته پیش خریده بودند. فروشنده بی‌اعتنا دست می‌انداخت میان ردیف کتاب‌ها و یکی را درمی‌آورد با این اطمینان که همه مثل هم‌اند.

برای حدود یک دهه کتاب‌های متشخص و جدی ادبیات داستانی در پس پرده‌ی تقاضای کاذب محصولات متوسط می‌ماندند و خوانده نمی‌شدند. رود راوی، آداب بی‌قراری و سالمرگی به دشواری فروخته می‌شدند و خواننده هیچ‌گاه از آن‌چه می‌خرید و می‌خواند به ساعدی و چوبک و گلشیری دلالت نمی‌شد.  در عوض بین دالان‌های تو در توی قصه‌های کم ارزش، بین زنان خسته از زندگی مشترک و زوج‌های عاطل و باطل نشسته در آپارتمان و مثلث‌های رقیق عشقی لیز می‌خورد و گم می‌شد.

پس از یک دهه سرکوب مداوم صداهای متفاوت توسط بازار سرمایه، رویکرد دیگری پیش گرفته شد. حالا علاوه بر تولید آثار مشابه و علاوه بر ایجاد تقاضای کاذب نسبت به ادبیات متوسط، بازار به حربه‌ی دیگری متوسل شده بود. تولید عناوین متعدد با مؤلفان متعدد. طی چند سال متوالی هر ناشر ده‌ها اثر با ده‌ها مؤلف گم‌نام و تازه‌کار بیرون داد. افرادی ناشناس که به پیروی از دستورالعمل نانوشته‌ی بازار، مشابه همان آثار پیشین یا نمونه‌های بی‌کیفیت آثار درخشان روز را تولید می‌کردند. اسم‌های متعدد با یک عنوان کتاب می‌آمدند و می‌رفتند. کسانی که به استخوان‌داری پیشینیان نبودند. نه در کارگاه‌های براهنی و گلشیری و گلشیری نشسته بودند، نه به اندازه نسل قبل کتاب خوانده بودند.

نتیجه آن شد که همان ادبیات سهل و سترون پیشین، آبله هم درآورد و این‌بار به ضعف تألیف و ایرادات فنی و زبانی آلوده شد. صاحبان کارگاه‌ها ساختار و شخصیت و پرداخت را به کلی دگرگون می‌کردند و اثر هنوز ایراد تکنیکی داشت. ویراستاران در هر صفحه چندین مورد اصلاح می‌کردند و داستان هنوز از عدم بلاغت و سلاست رنج می‌برد. حالا تزلزل هم به بی‌مایگی اضافه شده بود و بازار حریصانه پیشخوان کتابفروشی‌ها را پر کرده بود از عناوین متعدد. عرضه‌ای چندین برابر تقاضای حقیقی. حتی بیشتر از آن میزان که بتواند برایش تقاضای کاذب ایجاد کند.

این چنین شد که خواننده کتاب‌های محکم و فاخر را در انبوه کتاب‌های متعلق به ادبیات اخته از نظر انداخت. نویسندگان جوان الگوهای صحیح داستان معاصر را گم کردند و بدون تجهیز کامل به فن داستان‌نویسی و نظریه ادبی به تقلید از آثار رایج و همه‌گیر پرداختند. منتقدان در سوگ داستان خوب ایرانی مویه سر دادند و ناشر با انبوه کتاب‌های تک‌چاپ رو‌برو شد که یک سال بعد از نشر کسی نمی‌شناخت و نمی‌خریدشان.

به این ترتیب مخاطب نهایتاً پس از سال‌ها، به این نتیجه رسید که قهر کردن با ادبیات داستانی داخلی چندان هم غیرعقلایی نیست. مدت‌ها بود هر کتابی که به دستش رسیده بود رونوشت قبلی از کار در می‌آمد، از فرم و زبان و محتوای مورد نیاز تهی بود و نقدهای پیرامون آن نامربوط و گزافه به نظر می‌رسید.  از دیگر سو به لطف عدم پیوستن ایران به معاهده جهانی کپی‌رایت، مخاطب می‌توانست به همان قیمت آثار جذاب بهترین نویسندگان دنیا را بخواند. اگر چه زبان ترجمه همان اغتشاش زبان تالیف را داشت، دست‌کم ساختار و جزئیات فنی او را راضی نگه می‌داشت.

حالا مدتی است دور دور داستان ترجمه است. حالا مدتی است داستان ایرانی سود و مطلوبیتش را برای بازار از دست داده. تا آن‌جا که می‌شد شیره‌ی جانش را مکیده‌اند و تفاله‌اش را تف کرده‌اند و بازش گذارده‌اند به انبوه نویسنده‌های سرگردان مانده و گروه کم‌شمار مخاطبان دل‌زده، این دو قربانیان بزرگ.

نویسنده‌ها هنوز بر اساس اقتضائات بازار و الگوهای مورد نظرش می‌نویسند. هنوز در پیله‌ی مبتذل ارزش‌ها و هنجارهای برساخته بازار مانده‌اند و مخاطبان نسبتی میان ادبیات داستانی امروز با نیازشان نمی‌بینند. نیازی که به یمن کنار رفتن بازار از عرصه داد و ستد دیگر کاذب نیست.

مخاطبان در داستان امروز ادبیات و زبان می‌جویند و نمی‌یابند. مخاطبان در داستان امروز بازنمایی دردها و رنج‌های زمانه خود را می‌خواهند ونمی‌یابند. مخاطبان عمق و شور و جسارت و لطافت می‌خواهند و داستان امروز آن‌قدر فشل و ناتوان است که چیز چندانی برای عرضه نداشته باشد. مخاطبان از داستان امروز ادبیات می‌خواهند و داستان امروز ادبیات نیست. نمی‌تواند که باشد.

و این میراثی است از قریب دو دهه سلطه‌ی بازار بر ذهن و جان نویسنده و مخاطب و ناشر و منتقد ایرانی.

 

سه

خانم‌ها آقایانِ نویسنده

خانم‌ها آقایانِ ناشر

خانم‌ها آقایانِ منتقد و روزنامه‌نگار و نظریه‌پرداز

خانم‌ها آقایانِ خواننده

ما محتاج جرأت و جسارتی هستیم برای گذر کردن از منطق بازار. محتاج آنیم که بدانیم اگر هم داستان برای ارباب اقتصاد کالا به شمار برود، باید در مقام تألیف یا در مقام نقد یا در مقام انتخاب با نگاهی منتزع و منزه از کالابودگی بدان نگریست. ما محتاج نگاهی هستیم که اصالت را نه به مطلوبیت داستان، نه به تقاضا و نیاز برای آن که به شأن و منزلت ادبی اختصاص دهد.

خانم‌ها آقایان

ما نیازمند بازگشت به دوره‌ای هستیم که نوجوانی برای کش‌رفتن یک مجموعه داستان خوب یک ماه تمام عذاب‌وجدان داشته باشد و هر روز ظهر مثل مگسی غول‌پیکر بچسبد به شیشه کتابفروشی طهوری و آخر سر از پس وسوسه‌اش برنیاید.

اوضاع کی خوب می‌شود؟

ما را کی می‌خوانند؟

وقتی مارها با هم عروسی کنند؟ 

 

 

عنوان نوشتار از دل داستان زیر بیرون کشیده شده است

        باغ سوخته، کوروش اسدی، مجموعه داستان باغ ملی، 1382

 

برچسب‌ها

دیدگاه‌ها و نظرات