اگر ما زنده بودیم!!!

ن هم فکر می‌کنم باید دست برداریم از تکرار ترجیع‌بند اگر گلشیری زنده بود... گلشیری زنده نیست، ولی چراغ‌ها را برای ما روشن کرده، این عادت به تاریک‌نشینی ماست که با حسرت‌های‌مان زندگی کنیم. "اگر ما زنده باشیم!" داستان فرق می‌کند.

 هدف از ارائه‌ی این یادداشت تربیت سلیقه‌ی مخاطب نیست، این چند خط درباره‌ی من نویسنده است که مخاطب را روز به روز بیشتر پس می‌زنم. پس راهکاری برای این‌که" چرا باید رمان ایرانی بخوانیم" در کار نیست. در واقع این‌جا چرایی خوانده نشدن رمان ایرانی مدنظر قرار گرفته‌ شده.

اگر دایی‌جان ناپلئونی به قضیه نگاه کنیم، از همین ابتدا کار کارِ سانسور است و بس. حالا "منِ" نویسنده نفس راحتی می‌کشم که می‌توانم همه چیز را گردن سانسور بیاندازم و خودم را خلاص کنم.  اما این سانسور با آن دستگاهی که کتاب‌ها را قلع و قمع می‌کند متفاوت است. این‌جا منظور از سانسور، امری است که در منِ نویسنده درونی شده. بی‌تعارف من نویسنده سانسورچی‌ای در مخم دارم، که قبل از چیدمانِ صحنه‌ها و شکل گرفتن زبان، همه چیز را توی مخم از صافی خودش می‌گذراند. زن‌ها را مرد می‌کند و مرد‌ها را از بن عقیم.  داستان را اتفاق‌زدایی می‌کند، خیابان را از داستان‌ها می‌گیرد و کاراکترها را پرت می‌کند گوشه‌ی خانه‌ها. این سانسورچی درونی، شخصیت‌های داستان‌های "من‌" نویسنده را کنج‌کافه‌ها و آشپزخانه‌ها، پای دود بهمن‌ها و عطرقرمه‌سبزی‌ها پیر می‌کند. شهر را می‌کند یک بولوار و دو خیابان و چند برند. سیاست را می‌کند چماق و فرار و چهار تا شعار روی دیوار. سانسورچیِ درونی تاریخ توی مخم را دستکاری می‌کند، همه‌ی سیاهی سال‌های کودکی‌ شخصیت‌ام را تقلیل می‌دهد به چند کارتون و سرود و تبلیغ بستنی میهن. از همه بدتر این است که این سانسورچی منِ نویسنده را خانه‌نشین می‌کند. وقتی تمام داستانم توی یک خیابان خلوت و یک خانه می‌گذرد، دیگر نیازی به بیرون آمدن از خانه و سر زدن به حوادثی که سانسورچیِ درونی رفتن سمت‌شان را برایم ممنوع کرده ندارم. سانسورچی حافظه‌ام را پاک می‌کند و نمی‌گذارد به یاد بیاورم که گلشیری فتح‌نامه‌ی مغان را چه سالی نوشته و یا ساعدی آشغالدونی و خانه باید تمیز باشد را؟ حالا منِ نویسنده‌ی خانه‌نشین چیزی ندارم غیر از روزمرگی که از آن بنویسم. روزمرگی‌‌ام هم چیزی نیست غیر از پرت و پلا. خانه نشینی کافور است برای ذهن من نویسنده؛ من نویسنده‌ی خانه‌نشین پر‌ت‌ام. از زمانه‌ی خودم دورم و داستان‌ام ربطی به آدم‌های اجتماع‌ ندارد. اجتماعی که کنج خانه می‌سازم هم هیچ ربطی به کوچه و خیابان‌های واقعی این شهر ندارد. روراست اگر باشیم‌، آقا یا خانم سانسورچی‌ درونی، داستانِ منِ نویسنده را از مردم جدا کرده‌است. وعده‌ی سرخرمن چاپ کتاب و مراسم‌های بعدش(اعم از رونمایی، حنابندان، ختنه‌سوران) را بهم داده و سرم را با بالا رفتن لایک‌هایم شیره مالیده‌.

 

سانسورچیِ درونی من راه را برای سقوط داستانم گشاد می‌کند و هول‌اش می‌دهد به سمت پرتگاهِ انفعال. این سانسورچی تنوع را از ادبیات می‌گیرد و توان شلیک‌ منِ نویسنده را کم می‌کند و مجبورم می‌کند به تولید داستان منفعل.  حالا این‌قدر داستان منفعل تولید می‌کنم (چون بازار این را از من می‌خواهد) که آن ادبیات سلیقه‌ی مخاطب می‌شود. توقع مخاطب نزول پیدا می‌کند و این روند این‌قدر ادامه پیدا می‌کند که مخاطب به قولِ من سر به هوا و تنوع طلب و باری به هر جهت، اصلا بی‌توقع می‌شود.

( در این‌جا لازم می‌دانم عین جمله‌ای از هوشنگ گلشیری را در سخنرانی‌ ده‌شب ذکر کنم)

رابطۀ نویسنده و خوانندۀ کم توقع، درست شبیه است به رابطۀ زندانی و زندانبان. وقتی زندانی باشد زندانبان هم زندانی می‌شود و بده بستان میان آنها لامحاله سبب می‌شود که پس از مدتی کوتاه یا طولانی (بسته به طرفین و وضعیت) از نظر اشتغالات ذهنی دو روی یک سکه بشوند. به قول کامو اگر آدمی را در دخمه‌ای بگذاریم پس از مدتی طولانی دیگر از افق‌های وسیع در او خبری نخواهد بود، حتی ممکن است غرورش به دلیل‌‌ همان پشت خم شده‌اش جریحه‌دار بشود، بشکند.

بی تعارف داستان من آن‌ هیجانی که باید را به مخاطب شلوغ امروز نمی‌دهد که هیچ، بلکه خودش، با دست‌های خودش او را سوق می‌دهد به سمت خواندن ترجمه‌هایی که هم متنوع هستند و هم راضی نگه‌شان می‌دارند. ناشر هم کاسب است و در این شرایط بقا و اقتصادش ربط مستقیمی به هم دارند. هیچ ناشری دوست ندارد جایی بخوابد که زیرش آب برود. کتاب پر دردسر و ذهنِ بی سانسورچی هم که یعنی ضرر؛ پس ادبیاتِ بی‌جانی شکل می‌گیرد که نه سیخ را می‌سوازند، نه‌کباب و سیر هم نمی‌کند.

منِ نویسنده گاف زیاد داده‌ام. با دست‌های خودم گاری ادبیات را هول داده‌ام توی سراشیبی، نمی‌دانم حالا شده، حتا انتحاری، باید بخوابم کفِ جاده و این گاری رو یک وجب از مسیری که می‌رود منحرف کنم. باید دست بردارم از این جمله که هر نسلی به اقتضای زیسته‌ی خودش عمل می‌کند و برای خودم اقتضا نسازم. عطف به سخنرانی هوشنگ‌گلشیری در همان ده‌شب گوته که عده‌ای را به جرمِ داستان‌نویسی محکوم کرد به رونویسی از چند داستانِ‌کوتاه، منِ نویسنده هم مجبورم ده‌بار از روی شب‌هول، ده‌بار از روی شازده‌احتجاب، ده‌بار از روی چرا دریا طوفانی‌شد، ده‌بار از روی گور و گهوار، ده‌بار از روی مد و مه، ده‌بار از روی سنگی بر گوری و ده‌ها بار از روی خیلی آثار دیگر بنویسم که فرزند زمانه‌ی خودشان بودند، تا یاد بگیرم، داستان‌ام را به حادثه‌ای که در خیابان‌های شهرم در جریان است نزدیک کنم و فرزند زمانه‌ی خودم باشم، شاید آن‌وقت مخاطب هم این را درک کند و با داستان من به زمانه‌ام بیاید.

هادی‌معصوم‌دوستِ عزیز، یادداشتی نوشته بود با این تیتر که اگر گلشیری زنده بود... من هم فکر می‌کنم باید دست برداریم از تکرار ترجیع‌بند اگر گلشیری زنده بود... گلشیری زنده نیست، ولی چراغ‌ها را برای ما روشن کرده، این عادت به تاریک‌نشینی ماست که با حسرت‌های‌مان زندگی کنیم. "اگر ما زنده باشیم!" داستان فرق می‌کند.

 

 

برچسب‌ها

دیدگاه‌ها و نظرات

مطالب مشابه