نگاهی به «خالی بزرگ» نوشته‌ی جمیله دارالشفایی

رمانی در ستایش ادبیات و هنر

خالی بزرگ با گریزی ظریف به ستایش ادبیات و هنر قدم برمی‌دارد و خوب هم جای پایش را محکم می‌کند و در این راه خواننده را با همراهی قهرمان قصه وادار می‌کند با کشف رموز دنیای هنر و شخصیت قصه‌های ماندگار ادبیات ایران و جهان، تمام قد در مقابل این رستگاری با شکوه قد علم کند.

نسرین اسدی

خالی بزرگ حکایت زنی از نسل امروز است. زنی آشنا که انگار همهجا حضور دارد. درون همه‌ی ما یا اطراف‌مان. خیلی نزدیک. کتاب قصه‌ی آدم‌های زمانه است و یک شروع رویایی دارد با ازدواجی صوری. قصه اما خودش را محدود به این آغاز نمی‌کند سر از جاهای دیگری در می‌آورد البته با روایت زنانه‌ای معرکه و با نثری که در عین پیچیده‌گی روان و خواناست.

خالی بزرگ قصه‌ی دو آدم را روایت می‌کند. نیلوفر که پررنگ‌تر است و دومی مسعود که کم‌رنگ‌تر است. آدم‌هایی‌که اتفاقی برابر یک‌دیگر قرار می‌گیرند. در یک جغرافیای واحد .خانه‌ای مشترک اما خیلی دور از هم. دو زندگی موازی جدا از هم زیر یک سقف‌ که انگار هیچ‌وقت قرار نیست به‌هم برسند. رمان قصه‌ی تحول این دو نفر است. با این حال در نشان دادن تحول نیلوفر و تبدیل‌ش از زنی معمولی و سطحی به چیزی قابل قبول‌تر و منطقی‌تر، موفق‌تر از مسعود ظاهر می‌شود. .شاید این هم‌خوانی مدیون پرداخت عمیق به نیلوفر در بازه‌ای است که نویسنده نقبی می‌زند به گذشته‌ی او و روان‌شناسی و آسیب‌های روانی این آدم را بررسی می‌کند. قصه آن‌جا اوج می‌گیرد که نیلوفر در رویای تبدیل شدن به زن ایده‌آل مسعود(رعنا)، چیزی از هویت مستقل و ناب خود را درک می‌کند. نکته این‌جاست که قصه هر چه در پروراندن شخصیت غایبِ قصه یعنی رعنا موفق است و ذهن خواننده را موازی با ذهن نیلوفر پیش می‌برد در ارایه‌ی صحنه‌ی فروپاشی رویایِ رعنا زنی که نیلوفر در دگردیسی‌اش آرزوی شبیه شدن به او را دارد خواننده را قانع‌ نمی‌کند.

با نگاهی دقیق‌تر، قصه تلاش می‌کند با کنار هم قرار دادن روزمره‌گی قهرمان قصه با ریتم‌ معقول و مرتب و بیان خرده‌روایت‌ها نرم‌نرم جلو برود و خواننده را با همین شگرد تا خط آخر بکشاند. همین تعلیق جاری و روایت‌های سطحی زن قصه است که بدون این‌که توی ذوق بزند خواننده را متوجه جست‌وجو و کشف و رازگشایی‌ای می‌کند که آرام‌آرام درلایه‌‌ی‌ عمیق‌تر دارد اتفاق می‌افتد. تکنیک نثر که برایمان جا بیفتد همان ابتداها، جاده هموارتر می‌شود و تخت گاز می‌شود تا انتها پیش رفت. قصه‌ها و روایت‌ها از جلسه‌های فال قهوه تا غذا‌ها و مزه‌ها و ملاقات‌ها تصویر‌های آشنایی‌ست که گیرتان می‌اندازد، انگار‌‌ همان‌جا روبه‌روی راوی نشسته باشید، درگیر رنگ‌ها و فضاهای فانتزی می‌شوید. همین‌قدر نزدیک همین‌قدر ملموس. نقطه قوت قصه آن‌جاست که بدون کلمه‌ای اضافه شما را می‌برد سر اصل مطلب. توصیف‌ها و فضاها همه در خدمت داستان‌اند .به هم پیوستگی با خط داستانی رعایت شده و داستان در این مورد خطایی ندارد حتا نگرانی‌ها و دلواپسی‌ها و گیرهای ذهنی زن قصه از جنس آن‌هاست که خودمان بارها باهاش مواجه بوده‌ایم.

نویسنده‌‌ همان اول که با زرق و برق و ازدواج صوری و غذاها و رنگ‌ها و دنیای سطحی آدم قصه اعتمادتان را جذب می‌کند بعد‌ها با خلق لایه‌ی دوم و نفوذ نرم‌نرم در آن درگیرتان می‌کند و قلاب را سفت می‌اندازد. اتفاقی که البته در مرد قصه نمی‌افتد. شیب نخواستن زندگی متاهلی از طرف مرد و چرخش به سمت خواستن آن، مثل تحول شیرین و جسورانه‌ی زن ملایم نیست. برای همین تصمیم زنِ قصه برای چرخش نهایی در داستان مثل غذا‌های توصیف شده در آن همین‌طور خوش آب‌ورنگ و ملموس جا می‌افتد و مرد نه آن چنان. همراهی با زن قصه و کشمکش‌ها و خیال‌پردازی‌ها جوری طراحی شده که به خواننده فرصت کافی می‌دهد درکش کند. همین هم‌ذات‌پنداری این‌جا به کمک نویسنده می‌آید که نیلوفر قصه همانی بشود که از اول انتظارش را داریم و مسعود نه.

با این حال رمان اول جمیله دارالشفایی‌(که البته سابقه‌ی زیادی در سینما دارد و این اولین تجربه‌اش در داستان‌نویسی‌ است)با گریزی ظریف به ستایش ادبیات و هنر قدم برمی‌دارد و خوب هم جای پایش را محکم می‌کند و در این راه خواننده را با همراهی قهرمان قصه وادار می‌کند با کشف رموز دنیای هنر و شخصیت قصه‌های ماندگار ادبیات ایران و جهان، تمام قد در مقابل این رستگاری با شکوه قد علم کند.

برچسب‌ها

دیدگاه‌ها و نظرات