غول‌های ادبیات از مرگ می‌گویند

در یک تاریکی غیر قابل لمس اتفاق می‌افتد

زندگی را باید لمس کرد، گلویش را نباید فشرد. آسوده باش. گاهی بگذار زندگی اتفاق بیفتد و گاهی با آن پیش برو. زندگی یک قایق است. موتورش را روشن می‌کنی تا سوار بر جریان آب به جلو برانی. و وقتی صدای نزدیک شدن آبشار را شنیدی، قایق را مرتب کن، بهترین کلاه و کراواتت را بپوش، سیگاری روشن کن و به آن پک بزن تا به لحظه‌ی سرازیر شدن برسی.

چاک پالانیک

“If death meant just leaving the stage long enough to change costume and come back as a new character...Would you slow down? Or speed up?”

― Chuck PalahniukInvisible Monsters

اگر مرگ تنها ترک موقتِ صحنه برای تغییر لباس و بازگشت در نقشی دیگر باشد… آیا آهسته‌تر به سویش می‌روید یا شتاب می‌کنید؟

هیولاهای نامریی

 

جوزف کنراد

“Droll thing life is — that mysterious arrangement of merciless logic for a futile purpose. The most you can hope from it is some knowledge of yourself — that comes too late — a crop of unextinguishable regrets. I have wrestled with death. It is the most unexciting contest you can imagine. It takes place in an impalpable grayness, with nothing underfoot, with nothing around, without spectators, without clamor, without glory, without the great desire of victory, without the great fear of defeat, in a sickly atmosphere of tepid skepticism, without much belief in your own right, and still less in that of your adversary. If such is the form of ultimate wisdom, then life is a greater riddle than some of us think it to be.” – Joseph Conrad, Heart of Darkness

زندگی چیز مضحکی است، ترتیب اسرارآمیزی از استدلال‌های بیرحمانه برای اهداف ناچیز. بزرگ‌ترین دستاوردی که می‌توانی از آن انتظار داشته باشی خودشناسی‌ست که دیر به‌بار می‌نشیند، خرمنی از شعله‌های خاموش‌نشدنیِ افسوس. من با مرگ دست‌وپنجه نرم کرده‌ام. غیر‌جذاب‌ترین ستیزه قابل‌تصور است. در یک تاریکی غیر قابل لمس اتفاق می‌افتد، بدون هیچ تکیه‌گاهی زیر پا‌هایت، اطرافت خالی از هر چیز، بدون هیچ تماشاچی‌ای، بی‌سرو صدا، بدون شکوه و جلال، بی‌هیچ میلی به بردن، بی‌هیچ وحشتی از باختن، در فضای بیمارگونه‌ی آکنده از تردیدِ نیم‌بند، بدون ایمان به اینکه صاحب حقی هستی، و همزمان بدون ایمان به آنکه رقیبت حقی بیشتر از تو دارد. اگر این والا‌ترین برداشتی‌ست که خِرد دسترسی به آن‌را ممکن می‌کند، زندگی معمایی‌ست شگرف‌تر از آنچه بعضی از ما می‌پنداریم.

 قلب تاریکی

 

ری برادبری

“Learning to let go should be learned before learning to get. Life should be touched, not strangled. You've got to relax, let it happen at times, and at others move forward with it. It's like boats. You keep your motor on so you can steer with the current. And when you hear the sound of the waterfall coming nearer and nearer, tidy up the boat, put on your best tie and hat, and smoke a cigar right up till the moment you go over. That's a triumph.”

Ray Bradbury, Farewell Summer

‌‌ رها کردن را باید پیش از به چنگ‌آوردن فرا گرفت. زندگی را باید لمس کرد، گلویش را نباید فشرد. آسوده باش. گاهی بگذار زندگی اتفاق بیفتد و گاهی با آن پیش برو. زندگی یک قایق است. موتورش را روشن می‌کنی تا سوار بر جریان آب به جلو برانی. و وقتی صدای نزدیک شدن آبشار را شنیدی، قایق را مرتب کن، بهترین کلاه و کراواتت را بپوش، سیگاری روشن کن و به آن پک بزن تا به لحظه‌ی سرازیر شدن برسی. اینچنین می‌توان غالب شد.

وداع با تابستان

 

هاروکی موراکامی

"if people lived forever - if they never got any older - if they could just go on living in this world, never dying, always healthy - do you think they'd bother to think hard about things the way we're doing now? i mean, we thing about just about everything, more or less - philosophy, psychology, logic. religion. literature. i kinda think, if there were no such thing as death, that complicated thoughts and ideas like that would never come into the world...

...people have to think seriously about what it means for them to be alive here and now because they know they're going to die sometime. right? who would think about what it means to be alive if they were just going to go on living forever? why would they have to bother? or even if they should bother, they'd probably just figure, 'oh, well, i've got plenty of time for that. i'll think about it later.' but we can't wait till later. we've got to think about it right this second...nobody knows whats going to happen. so we need death to make us evolve...death is this huge, bright thing, and the bigger and brighter it is, the more we have to drive ourselves crazy thinking about things."

Haruki Murakami (The Wind-Up Bird Chronicle)

اگر انسان‌ها تا ابد زندگی می‌کردند، اگر پیر‌تر نمی‌شدند، اگر بی‌وقفه در این جهان زندگی می‌کردند بدون مردن، همیشه سالم، فکر می‌کنی هرگز به خود زحمت فکرکردن به چیزهایی را می‌دادند که الان مشغولشان کرده؟ منظورم این است که ما درباره‌ی همه چیز فکر می‌کنیم، تقریبا همه چیز؛ فلسفه، روان‌شناسی، منطق، دین، ادبیات. فکر می‌کنم اگر چیزی به نام مرگ وجود نداشت، افکار پیچیده‌ی اینچنینی هرگز به وجود نمی‌آمد.

... باید به طور جدی به معنی زنده‌ بودنشان و اینک اینجا بودنشان فکر کنند، چون می‌دانند که روزی خواهند مرد. درست است؟ اگر قرار بود برای همیشه زنده بمانیم چه کسی به معنای زنده بودن فکر می‌کرد؟ چه اهمیتی داشت؟ یا حتی اگر برای کسی اهمیتی داشت احتمالا فقط فکر می‌کردند: «خوب کلی وقت دارم. بعدا بهش فکر می‌کنم.» ولی ما نمی‌توانیم تا بعد صبر کنیم. باید همین لحظه به آن فکر کنیم… هیچ‌کس نمی‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد. ما مرگ را برای رشد کردن لازم داریم. مرگ این موجود عظیم و نورانی است که هر چه بزرگ‌تر و نورانی‌تر باشد مارا دیوانه‌وار‌تر مشتاق فکر کردن درباره‌ی چیز‌ها می‌کند.

سرگذشت پرنده کوکی

 

ایتالو کالوینو

"The ultimate meaning to which all stories refer has two faces: the continuity of life, the inevitability of death."

Italo Calvino

معنای غایی تمام داستان‌ها به دو رویِ یک واقعیت باز می‌گردد: تداوم حیات و اجتناب‌ناپذیری مرگ.

 

جیمز جویس

"The most profound sentence ever written, Temple said with enthusiasm, is the sentence at the end of the zoology. Reproduction is the beginning of death."

James Joyce (A Portrait of the Artist as a Young Man)---

تمپل با اشتیاق گفت: «عمیق‌ترین جمله‌ای که تابهحال نوشته شده جمله‌ی پایانی جانورشناسی است: "تولیدِ مثل سرآغاز مرگ است."»

پرتره هنرمند در جوانی

 

ویرجینیا وولف

“But if sleep it was, of what nature, we can scarcely refrain from asking, are such sleeps as these? Are they remedial measures—trances in which the most galling memories, events that seem likely to cripple life for ever, are brushed with a dark wing which rubs their harshness off and gilds them, even the ugliest, and basest, with a lustre, an incandescence? Has the finger of death to be laid on the tumult of life from time to time lest it rend us asunder? Are we so made that we have to take death in small doses daily or we could not go on with the business of living? And then what strange powers are these that penetrate our most secret ways and change our most treasured possessions without our willing it? ”

Virginia Woolf, Orlando

اما اگر خواب بود، از چه جنسی بود؟ به سختی می‌توانیم از پرسیدن خودداری کنیم: آیا آن دسته از خواب‌ها چنین‌اند؟ آیا خاصیت درمانگری دارند؟ خلسه‌هایی هستند که در حین‌شان بالی سیاه خشونت سوزاننده‌ترین خاطرات و وقایعی را که زندگی را برای تمام عمر فلج می‌کنند به کنار می‌زند و خاطرات را زراندود می‌کند، حتی به زشت‌ترین و پست‌ترین خاطرات تلألو و درخشندگی می‌دهد؟ آیا انگشت مرگ باید ‌گاه‌گاهی هیاهوی زندگی را بفشارد تا از آن جدا شویم؟ آیا ساخته شده‌ایم که هر روز اندکی مرگ بچشیم تا بتوانیم با زندگی سر کنیم؟ این چه نیروی غریبی است که به اسرارآمیز‌ترین راه‌های ما رخنه می‌کند و ارزشمند‌ترین دارایی‌های ما را بدون آنکه بخواهیم دستخوش تغییر می‌کند؟

اورلاندو

 

جیمز بالدوین

Perhaps the whole root of our trouble, the human trouble, is that we will sacrifice all the beauty of our lives, will imprison ourselves in totems, taboos, crosses, blood sacrifices, steeples, mosques, races, armies, flags, nations, in order to deny the fact of death, which is the only fact we have.

James Baldwin

شاید ریشه‌ی تمام مشکلات ما، مشکلات انسان، این باشد که ما همه‌ی زیبایی زندگی‌هایمان را فدا می‌کنیم، خود را به اسارت توتم‌ها، تابوها، صلیب‌ها، ذبح‌کردن‌ها، برج کلیساها، مساجد، نژادها، ارتش‌ها، بیرق‌ها و ملیت‌ها در می‌آوریم تا حقیقت مرگ را کتمان کنیم، تنها حقیقت موجود را.

ترجمه و تدوین: الهام اشراقی.

 

 

برچسب‌ها

دیدگاه‌ها و نظرات

مطالب مشابه